همچین این 3-4 روز تعطیلی با سرعت برق و باد گذشت که نفهمیدم کی اومد و کی تموم شد. کمپمون عالی بود. روز اول خوب گذشت و شب هم اولین تجربه خوابیدن تو چادر رو داشتیم که البته انگار همون اولهای شب صدای خرخر یه حیوونی اطراف چادر میاد که یکهو احسان بلند گفت بچه ها صدا رو داشتین؟ و منم که تازه داشت خوابم میبرد پریدم و از استرس هی گوشهامو تیز کرده بودم که ببینم صدایی میاد یا نه. بعدش هم که رایان طبق معمول که اجازه نمیده پتو روش بمونه هی لنگ و پاچه اش رو مینداخت بیرون کیسه خوابش و من تا صبح خوابم نبرد از بس که نگران حیوون و سرماخوردن رایان و گلاب به روتون نگه داشتن دستشوییم بودم!!

روز دوم هم خوب بود تا بعدازظهر که هوا قاراض میش شد و یکهو چنان بارون شدیدی اومد که ترجیح دادیم وسایل رو بزنیم زیر بغلمون و برگردیم خونه. البته خوشحال بودم که برگشتیم دیگه دلم خونه و حموم و تخت نرم میخواست. یکشنبه تورنتو پیش مرضی موندیم و دوشنبه صبح به سمت دیارمون شال و کلاه کردیم و برگشتیم خونه.

در کل تجربه خیلی خوبی بود. مطمئنا بازم اگه بشه دوست دارم بریم. دراز کشیدن توی طبیعت، چای هیزمی، پلوی دودی، ظرف شستن لب جاده منو یاد خونه مادربزرگم مینداخت.

این هفته شیفتم 12 تا هشته. اینکه مجبور نیستم صبحها زود برم خیلی خوبه. مخصوصا امروز که تا 8:30 با رایان خواب بودیم و سر صبر حاضر شدیم و قدم زنون رفتیم تا دیکر.

الانم ساعت تقریبا 11 شبه. بهنام سریال mistress رو گذاشته و حواسم هم اونجائه هم اینجا. برم دیگه. تا بعد.

/ 1 نظر / 22 بازدید
سارا

خوشحالم بهت خوش گذشته.تجربه جالبی بوده.به نظر من صبح زود بیدار شدن زجر بزرگیه.همیشه مشکل دارم بااین موضوع.