احساس دوگانه

فردا، سه شنبه 8 سپتامبر اولین روز مدرسه شازده کوچولومونه. چقدر این 4 سال و خرده ای زود گذشت... احساسات دوگانه ای دارم، حس اینکه بچه ام داره بزرگ میشه و ازم دورتر میشه غمگینم میکنه، اما در عین حال خوشحالم که داره فصل جدیدی از زندگیش شروع میشه. شخصیتش شکل میگیره و تو جامعه ریشه میدووونه. وقتی میبینم که تو مهدکودک دوست پیدا کرده و باهاشون قول و قرار گذاشته که پیک نیک بعدی شرکتمون بیان یا اینکه وقتی میگه قراره اسکیت برد لگوم رو به دوست روهن بدم، کیف میکنم از اینکه انقدر خوب تو این یکی دو ماه تابستون با بچه هایی که ازش بزرگتر بودن رابطه برقرار کرده و دوست شده.

امشب اما موقع خواب گریه کرد و گفت دوست نداره فردا بره مدرسه!!دل شکسته بهش گفتم میفهمم، همه این احساساتش طبیعیه و منم وقتی کلاس اولی بودم کلی گریه کردم و دوست نداشتم از مامانم جدا بشم. بعد که خاطرات من تموم شد، دوباره شروع کرد که من میخوام  بمونم پیش شما... بمیرم براش! واقعا احساس استیصال میکنم وقتی بچه ام استرس داره و من نمیتونم کاری کنم که حالش بهتر شه.... میدونم که مثل همه موقعهای دیگه راحتتر از اونچه که فکر میکنم با اوضاع وفق پیدا میکنه!

پیش به سوی مدرسه! (البته با قدمهای لرزان...)

/ 0 نظر / 55 بازدید