از هفته گذشته تا امروز 5 روزه که تعطیلم. اما تعطیلی که همش با درد و مریضی و بی حالی همراه بوده. روز 4 شنبه که روزکاریم بود رفتم سرکار اما انقدر حالم بد بود که بعد از نیم ساعت برگشتم خونه. سردرد بسیار شدید با حالت تهوع و تب و لرز. تا عصر صبر کردم و بعد رفتم دکتر و دکتر هم منو فرستاد بریم اورژانس. چشمتون روز بد نبینه که تا ساعت 11 شب ما رو معطل نگه داشتن و دست آخر هم 4 تا قرص مسکن و 1 ضد تهوع دادن که علائم برطرف شه و بعدش هم گفتن برو اگه تا 48 ساعت دیگه سردردت ادامه داشت برگرد.رایان کلافه شده بود، بهنام خسته بود و خودم هم داشتم میمردم. بازم خدا رو شکر کردم نگفتن بمون اینجا تا صبح.

سردردم دیگه به شدت اون روز نیست اما آن و آف هی میره و میاد. الانم که 8 صبحه بیدار شدم اما با حالت سردرد و سرماخوردگی. اول صبح یه تایلنول انداختم بالا و اومدم اینجا.

خبر خوب اینکه ما بالاخره خونه ای که میخواستیم رو آفر گذاشتیم و آفرمون هم مورد پذیرش قرار گرفت. حدود 1 ماه و خرده ای کارهای اداریش طول میکشه. نمیدونم چرا خیلی هیجان زده نیستیم. به هر حال این اولین خونه تو زندگیمونه که داریم میخریمش. شاید برای اینه که خونه باید کلی توش تغییرات انجام بدیم تا خوشگلش کنیم. الان دغدغه این روزای من مدرسه رایانه که نمیدونم برای سپتامبر کدوم یکی بذاریم بره. اینجا هم حکایت ایران منطقه بندیه و من بر اساس آدرس الانمون رایان رو مدرسه ای که نزدیکمونه ثبت نام کردم. اما اگه از اینجا بریم تقریبا یه ماه از سال گذشته و نمیخوام رایان رو جابجا کنم. از طرفی مدرسه ای که به اون یکی خونه میخوره و فرانسه زبانه، به ما خیلیییییییی دور میشه که بخوام هر روز ببرم و بیارمش. ساعت کاریم رو هم دارم تغییر میدم که مجبور نباشم رایان رو بعد از ساعت مدرسه، مهد بگذارم. بنابراین، فکر میکنم بهترین کار همین باشه که همین مدرسه نزدیک بره چون حتی وقتی از این محل بریم، باز هم اینجا به محل کارمون نزدیکه و هرروز میتونیم رایان رو بگذاریم و برش داریم.

برم که اگه وقت کنم قبل از اینکه بهنام و رایان بیدار میشن، ریشه سفید موهامو رنگ کنم. این مو رنگ زدن هم معضلیه واسه خودش. شیطونه میگه یهو بذارم کل موهام سفید شن و خلاص کنم خودموخمیازه

روزاتون آفتابی...

/ 4 نظر / 43 بازدید
نیلوفر

سلامممممممم.........خيلي ممنون از وب سايت خوبتون که فوق العاده عاليه....واقعا متشکرم....

سارا

خیلی خوشحال شدم عزیزم.بهت تبریک میگم.امیدوارم با دل خوش برید تو خونه و روزهای خوب و خوشی پیش رو داشته باشین.

رضا

سلام. نوشته های وبلاگتون خیلی جالب و خواندنیه. خیلی دوست داشتم از دید کسی که به خارج از ایران مهاجرت کرده وقایع روزمره رو ببینم و با معایب و مزایای زندگی در خارج آشنا بشم.این برام بسیار آموزنده بود. ممنون.

رضا

زمانی زنی را می شناختم که پیوسته به مردش می گفت: ((تو تمام خاطرات ما را از یاد برده ای. زندگی روزمره حافظه تو راسطحی کرده است. تو قدرت تخیلت را به قدرت تامین آینده تبدیل کرده ای. تو مرا حذف کرده ای حذف…)) و مرد صبورانه و مهربان جواب می داد: ((نه… به خدا نه… من با خود تو زندگی می کنم نه با خاطرات تو. من تو را به عینه همین طور که روبه روی من ایستاده ای، یا ظرف می شویی یا سیب زمینی پوست می کنی یا لباس تازه ات را اندازه می کنی عاشقم نه آن طور که آن وقتها بودی. من تو را عاشقم نه خاطراتت را و تو چون مرا دوست نداری به آن یک مشت خاطره سنگواره‌های تکه تکه آویخته ای.)) (یک عاشقانه ی آرام، نادر ابراهیمی)