Sep 29, 2016
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٩ : توسط : سارا

فردا مدرسه رایان تعطیله و قراره بهمون دوتایی کلی خوش بگذره. البته که از ٨:٣٠ میزنیم بیرون که وقت دکتر رایان رو بهش برسیم. بعد از ١٠ تا ١١ توی کتابخونه برای بچه ها کنسرت گذاشتند که با فرناز و نیکی میریم و بعد هم بچه ها رو میبریم ناهار بیرون. هیجان زده ام که واسه کل روز از پیش برنامه ریزی کردیم و به بطالت نمیگذرهلبخند


 
Sep. 20, 2016
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱ : توسط : سارا
شنبه بعد از یک ساعت دویدن و بسکتبال بازی کردن وقتی با هم از کلاس در اومدیم بهم
 میگه: خوب حالا الان چه کلاس دیگه ای دارم؟ یعنی من موندم این همه انر‌ژی رو از کجا 
میاره؟؟؟

دیشب موقع خواب میگه مامی اون سنگی که هست و روش فلاور میذارن یعنی اینکه آدم
مرده؟؟ من گفتم بله و با استیصال فکر میکردم اگه جزییات بیشتر بخواد چی بگم بهش که
 خدا رو شکر فکرش اونجا نرفت و فقط گفت شما هنوز جوونی و تا من بزرگ نشم و بچه 
نیارم نمی میری مگه نه؟ منم گفتم بععععععله من حالا حالاها زنده ام و هیچ وقت نمی 
میرم. دوست ندارم از حالا دچار استرس مرگ بشه. خود من خیلی شبها از ترس اینکه 
بمیرم خوابم نمیبرد و گریه ام بند نمی اومد. دوست ندارم بچه ام از الان فکرش درگیر 
این مسایل بشه.

اون روز یه شعر بامزه ای میخوند که مرده بودیم از خنده. اینم برای اینکه یادم بمونه
مینویسم. اون اسمهای اولش رو هم میشه عوض کرد. یه بار داشت میخوند اسم 
خودش و دوستش شارلت رو گفت که سریع عوض کرد و به جای خودش اسم دوستش
 سم رو گذاشت. من و بهنام به هم نگاه کردیم و میخندیدیم به این عشق نابی که به 
همکلاسش داره. این دختره شارلت دوست مدرسه اش هست. اینو یه جور ددیگه ای 
دوست داره. پارسال یه بار یکی تو کیف مدرسه اش نت آی لاو یو گذاشته بود و میگفت
 اینو شارلت برام گذاشته.
Sam & Phoebe sitting on a tree
K-I-S-S-I-N-G
first comes love, then comes marriage
then comes baby in a baby carriage

خنده


 
Sep. 14 & 15
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦ : توسط : سارا
من که کل شب رو بخاطر بیگودیهای کله ام خوب نخوابیده بودم و کلی زجر کشیده بودم جلوت وایسادم و گفتم خوب شدم؟ گفتی آره و رد شدی.
رایان گفت actually you look very good  هیجان زده شدم و بوسش کردم و اومدم که بیام بیرون. داد زد گفت mommy I think you look very sweet. ❤❤️️
چه کامنتی بهتر از این؟؟نیشخند
رایان: مامی ددی بهت گفت صبر کنی با هم بریم لایبرری؟
من از همه جا بیخبر اما خوشحال از اینکه میتونیم تایم قبل از کلاس ورزشش رو با رفتن به کتابخونه پر کنیم وانمود کردم که گفتی و جواب دادم بله.
خوشحال شد و گفت میدونی چرا یادش موند که بهت بگه؟
من: چطور؟
رایان: چون بهمpromiseکرده بود  که بهت میگه.😘❤
 

 
Sep 7, 2016
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۸ : توسط : سارا

تقریبا یک سال از آخرین پستی که اینجا گذاشتم میگذره. چقدر زمان زود میگذره.آخ

دیروز اولین روز مدرسه بود و رایانک با شور و شوق فراوون رفت که دوره سینیر کیندرگاردن رو شروع کنه. تو راه رفتن که بود بهم میگفت خوشحاله که داره میره مدرسه چون وقتی خونه بود هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. نمیدونم اینو برای خوشایند من میگفت یا حس واقعیش این بود. خوبیش این بود که امسال با همون معلمها و بچه های سال پیش هستند و هیچ استرسی از این بابت نداشتم. خوب و خوش گذاشتمش تو حیاط و رفتم کنار مشغول تماشاش شدم که از دیدن دوستاش ذوق میکرد. یکهو متوجه حضور من شد و میگفت چرا نمیری سرکار؟ دیگه تایم نداری هانیشخند قربونش برم فکر میکرد مثل همیشه که هول هولی میذارم و باید برگردم سرکار این بار هم تایم ندارم و باید برگردم آفیس.قلب

عصر هم که از اتوبوس مدرسه پیاده شد خوابالو و خسته بود. وقتی ازش پرسیدم روزش چطور بوده به "خوب" بسنده کرد. اصولا خیلی دوست نداره راجع به جزئیات توضیح بده و منم پیگیر نمیشم.

اون روز کلی کار انجام دادم. عصرش هم طی یه تصمیم یکهویی به جای ثبت نام رایان تو کلاس پیانو به اصرار خودش کلاس یوکیلیلی (گیتار کوچولو) گذاشتمش.

بعد از اون هم یک اتفاق مهم تو زندگی رایان افتاد و اون این بود که برای اولین بار رفت آرایشگاه. موهاش رو حدود یک سال بود نزده بودیم و هر باری هم که کوتاه کرده بودیم خودم با کلی خواهش و التماس و بعضا تشر و دعوا مجبورش کرده بودم بیاد و براش کوتاه کنم. موهاش خیلی بامزه شده بود منگول منگولهای آویزون کنار گوشش رو خیلی دوست داشتم و جالب هم اینه که چون موهاش فره به اون صورت بلند نمیشه و فقط لول میشه! دیگه این اواخر شونه کردن موهاش خیلی اذیتش میکرد و برای اینکه دردش نیاد کلی مواد شیمیایی باید میزدم به موهاش. واسه همین دیگه راضی شدم که موهاش رو بزنیم و البته راضیش کردم که بیاد بریم آرایشگاه. اولش که کوتاه شده بود خورد تو ذوقم. اما الان دیگه عادت کردم و خوشم اومده از قیافه اش که به نظر کوچولوتر شده!قلب

تابستون گذشته پسرک همش خونه و پیش مامان و بابام بود. برای اینکه این تغییر بزرگ (بودن با مامانینا) برای رایان و مامانمینا راحت باشه بهش اجازه دادم روزها که من نیستم هرچقدر میخواد کارتون ببینه. از این موضوع اصلا راضی نبودم و دلم میخواست که برای پاییز یه برنامه ریزی خوب بکنم براش که هر روز بعد از مدرسه یه فعالیتی انجام بده. البته این برنامه ریزیها با سفرهای مکرر ما به تورنتو جور در نمیاد ولی خوب فکر میکنم مشغول کردن بچه ام به بازی و علاقمند کردنش به فعالیت های فیزیکی خیلی مهمتر از  دور هم جمع شدنهای خانوادگیه. البته که زمستون که بیاد این رفت و آمدهامون هم به خاطر شرایط ناجور جاده ها کم میشه.

از خودم هم بگم که ای بد نیستم. همه چیز مثل همیشه است. روزگار میگذره و ماها هم دنبالش میدوییم. هرچند که همیشه خدا در حال وقت کم آوردن هستم. نمیدونم این خاصیت بچه داریه یا زندگی اینجا اینقدر بدوبدو داره. عصرها انقدر بی انرژی هستیم هردو که یه شام مختصر و مفید میزنیم و ولو میشم روی کاناپه. شب هم که 8 رایان رو میبرم مسواک بزنه و کتاب میخونم تا خوابش ببره. البته اینم بگم که خیلی وقتها خودم هم همون 9 اینها خوابم میبره. خواب


 
October 30th , 2015
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٩ : توسط : سارا

من بازم غیبت داشتم. ببخشید. هی میخوام بیام بنویسم نمیشه! یه بار هم که یه ژست درباره اولین روز مدرسه رایان نوشتم که پرید و بعدش دیگه حوصله ام نیومد دوباره بنویسم.

خبر خوب اینکه ما بالاخره خونه پیدا کردیم و رسما از دیروز به ناممون زده شد. فکر میکنم تا حدود 1 ماه دیگه نمیتونیم اسباب کشی کنیم چون قراره یه مقدار تغییرات توی خونه بدیم و خوشگلش کنیم. 

فردا هلووین هستش و ما خونه یکی از دوستای ایرانیمون دعوت شدیم که بچه ها همه با هم برن تریک ار تریت (شکلات و کندی گرفتن). رایان امسال گفت که میخواد captain America بشه. بماند که 70 دلار پول بی زبون دادیم بالای لباسی که فقط 1 شب قراره بپوشه! مهم اینه که بچه ام حس قهرمان بودن بهش دست بده و خوشحال باشه. قضیه ولخرجیم در این مورد از اونجا کلیک خورد که رایان طبق معمول دو سال گذشته فکر کرد امسال هم مجبوره کاستیوم(به فارسی چی میشه؟) اژدهاش رو بپوشه و من که دیدم اینجوری فکر میکنه دلم سوخت واسه بچه که ببین چقدر قانعه و سریع رفتم یه کاستیوم 70 دلاری خریدم که جیگرم حال بیاد و دلم به جای اینکه به قناعت بچه بسوزه به پول بیزیبونی که حروم کردم کباب شهنیشخند حالا الان اینا رو که دارم میگم با خودم گفتم الان هرکی اینجا رو بخونه میگه واه واه چه خسیسیه این!!بازنده

آره دیگه دیروز هم با رایان رفتیم و برای دوستمون که خونشون شام دعوتیم کادو گرفتیم. رایان که از مدرسه هم اومده بود و قبل از اونجا هم رفته بودیم خرید مواد غذایی کرده بودیم خسته شده بود از بس رو پا وایساده بود و برای اینکه زودتر بریم هی بهم پیشنهاد میکرد که اینو بگیر و بریمزبان از جمله مواردی که هی میگفت بگیر اینا بودن:  کوسن طرح چوب - سورتمه بابانوئل - تنگ ماهی و ...

دیروز صبح که بیدار شدم دیدم هیچی خوراکی نداریم که برای زنگ تفریحش بذارم. نه میوه داشتیم نه هیچی. خلاصه یخچال رو زیر و رو کردم و یه مقدار کشمش گیر آوردم و برای رفع کتی براش گذاشتم. عصر که رفتم دنبالش میگه فکر کنم یادت رفته من چه چیزایی دوست دارم چون برام اسنکی گذاشتی که من دوست نداشتمنیشخند 

آخ جون یه هفته دیگه خواهرم و خواهرزاده ام از استرالیا میان پیشمون. خیلی هیحان زده ایم. حیف که نشد قبل از اومدنش بریم خونه جدید و چون فقط 3 تا ویکند با همیم مطمئن نیستم که تو طول بودنشون اسباب کشی کنیم. ترجیح میدم تا وقتی اینجا هستن تو آرامش از بودن هم لذت ببریم. البته خودش هی اصرار داره که تا اینجاست کارها رو بکنیم که اونم کمکون باشه. نمیدونم چی میشه. طبق معمول من ته تغاریم و گوش به فرمان بزرگترهاممژه

خوب دیگه برم تایم ناهارمه. این روزا سرمون خیلی خلوته و همش در حال گپ زدن و وقت تلف کردن هستیم سرکار. میخوام این ساعت ناهارم رو برم بچرخم بلکه یه بادی بخوره به سرم. تا بعد!


 
گلاب به روتون
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۸ : توسط : سارا

اینو سریع بنویسم و برم.

امروز تو ماشین منتظر سرویس مدرسه هستیم که یکهو رایان گفت میشه بریم آفیس شما؟

من گفتم برای چی؟

رایان- آخه من پی پی دارم!!

من - اااا. آخه الان این اتوبوس میرسه. (با خودم فکر کردم به بهنام میگم بیاد دم ایستگاه وایسه و به راننده بگه موضوع ضروری پیش اومده و رایان تا چند دقیقه دیگه میاد) گفتم باشه بریم و دور زدم که برم تو پارکینگ شرکت پارک کنم.

رایان - مامی دیگه نمیخواد بریم. actually دیگه پی پی ندارم.

من - چرا؟ اشکال نداره میریم خودم میرسونمت مدرسه.

رایان - نه.  I goozed a couple of times and I feel I don't have peepee anymore

هاهاهاها. فعل گذشته گوز رو هم بچه مون صرف کردنیشخندنیشخند


 
 
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦ : توسط : سارا

روز اول مدرسه با تمام استرسی که داشتم گذشت. رایانک مثل همیشه که با تغییرات خیلی خوب کنار میاد این بار هم با اعتماد به نفس کامل با فضای جدید و معلمها روبرو شد و بعد از یک ساعت که کلاس بندی طول کشید رفت توی صف و با آرامش کامل باهام بای بای کرد و رفت تو. اون لحظه که رفت دلم ریخت. من بیشتر از اون مضطرب بودم میخواستم بدونم کلاسش کجاست، کلاسش چه شکلیه، قفسه مخصوص داره که وسایلش رو بذاره یا نه و ...

روی خوش معلمها که تک تک با بچه ها خوش و بش میکردند و خوشامد میگفتن شروع خوبی برای روز بود. هر چه بود 5-6 ساعت گذشت و ساعت 3:30 رفتم دنبالش. بچه ها به ترتیب کلاس میومدن و معلمها بیرون بودند و هر پدر و مادری اسم بچه اش رو میگفت و معلم بچه را میاورد و تحویل میداد. اسم رایان رو که گفتم رفتند که بیارنش اما 10 دقیقه طول کشید. بعد معلمش اومد و پرسید که آیا برای سرویس ثبت نام کرده بودم؟ و منم گفتم آره. اما قرار بود که باهام تماس بگیرن. معلم دوید و گفت بیا سوار اسکول باسه!!! بدو بدو رفتیم و از باس پیاده اش کردیم. راننده اتوبوس گفت فردا صبح میام دنبالش. رایان هم خوشحال و خندان بود و گفت روزش خوب بوده و اسنکش رو هم دوست داشته.


 
احساس دوگانه
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۸ : توسط : سارا

فردا، سه شنبه 8 سپتامبر اولین روز مدرسه شازده کوچولومونه. چقدر این 4 سال و خرده ای زود گذشت... احساسات دوگانه ای دارم، حس اینکه بچه ام داره بزرگ میشه و ازم دورتر میشه غمگینم میکنه، اما در عین حال خوشحالم که داره فصل جدیدی از زندگیش شروع میشه. شخصیتش شکل میگیره و تو جامعه ریشه میدووونه. وقتی میبینم که تو مهدکودک دوست پیدا کرده و باهاشون قول و قرار گذاشته که پیک نیک بعدی شرکتمون بیان یا اینکه وقتی میگه قراره اسکیت برد لگوم رو به دوست روهن بدم، کیف میکنم از اینکه انقدر خوب تو این یکی دو ماه تابستون با بچه هایی که ازش بزرگتر بودن رابطه برقرار کرده و دوست شده.

امشب اما موقع خواب گریه کرد و گفت دوست نداره فردا بره مدرسه!!دل شکسته بهش گفتم میفهمم، همه این احساساتش طبیعیه و منم وقتی کلاس اولی بودم کلی گریه کردم و دوست نداشتم از مامانم جدا بشم. بعد که خاطرات من تموم شد، دوباره شروع کرد که من میخوام  بمونم پیش شما... بمیرم براش! واقعا احساس استیصال میکنم وقتی بچه ام استرس داره و من نمیتونم کاری کنم که حالش بهتر شه.... میدونم که مثل همه موقعهای دیگه راحتتر از اونچه که فکر میکنم با اوضاع وفق پیدا میکنه!

پیش به سوی مدرسه! (البته با قدمهای لرزان...)


 
September 6th
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦ : توسط : سارا

یکشنبه است و من سرکارم. ساعت تقریبا 2 ظهره و تا 4 اداره باید بمونم. تمام ایمیلها رو جواب دادم و کاری نمونده. این برای یکشنبه ها کمی غیر عادیه چون یکشنبه ها سرمون خیلی شلوغه.

این هفته لانگ ویکند داریم یعنی فردا هم تعطیله. از سه شنبه مدرسه ها اینجا شروع میشه و شازدک ما میره جونیر کیندرگاردن. کوله و کفش براش هفته پیش خریدم. اونقدری که من هیجان دارم خودش خیلی براش مهم نیست. شاید هم برای اینه که نمیدونه چه خبره و فکر میکنه طبق معمول(!) مهدکودکش داره عوض میشه و یه اسکول جدید میره! جالب اینکه دقیقا توی آخرین ساعات دیشب تصمیم گرفتم که مدرسه اش رو عوض کنم اونم برای این که دوست دارم بره مدرسه فرانسه زبان و تازه دیشب فهمیدم که اونجا تا کلاس اول فقط انگلیسی دارن! یه کمی استرس گرفتم که یهو برنامه هامون تغییر کرد ولی خوب اینم یه مرحله از زندگیه که به هر حال میگذره.

دیشب خواب میدیدم که دوشنبه شده و من هنوز برای رایان ظرف غذا نگرفتم و رایان برای مدرسه نمیتونه خوراکی ببره. آهان اینم یکی از مسائلی که خیلی نگرانم میکنه چون دیگه از الان به بعد باید براش غذا و اسنک بذارم و مثل مهدکودک خودشون غذا نمیدن! از شما چه پنهون که خیلی وقتها پیش میاد که شام نداریم و میریم بیرون. اما دیگه نمیشه که به بچه همش غذای بیرون خوروند. باید به برنامه اساسی بذارم برای شام و ناهارامون.

خونمون رو هم که قرار بود بخریم پس دادیم. یعنی دیدیم که خیلی هزینه باید برای تعمیراتش انجام بدیم و در کنار هزینه وقتش رو هم نداشتیم که بخواهیم بالا سر کار باشیم. تصمیم گرفتیم بریم جایی رو بگیریم که تر و تمیز باشه و لازم نباشه کار بزرگی توش انجام بدیم. فعلا که  دوباره برگشتیم به تور خونه دیدن و برآورد کردن لیستینگهای جدید. اینم سرگرمی ایه!!

از هفته پیش یکی از همکارام رفت و یکی دیگه از یه دپارتمان دیگه اومد پیشمون. حالا هر روز که میاد میپرسه میخوای موزیک بذارم؟ منم از سر رودرواسی میگم آره حتما. و این موزیکهای چرندش رو پلی میکنه. یه روز دیگه انقدر رو مخم بود هی اومدم بگم اینو رد کن بره آهنگ بعدی یا اینکه صداشو کم کن اما بازم دندون رو جیگر گذاشتم و گفتم ولش کن. راه حل روز بعدیم این بود که هدست آوردم و وقتی آهنگاش میره رو اعصاب به رادیو همراه یا رادیو جوان گوش میدم. 

شوهرخواهر جان هم هفته پیش برگشت ایران. اما امروز مرضی و احسان تو راهند که بیان پیشمون تا امروز و فردا که تعطیله با هم باشیم. خوشحالم که دارن میان و به بهنام هم سفارش دادم ماکارونی درست کنه برای ناهارشون. به به ناهار بهنام پز خیلی میچسبه. برای شام هم فکر کنم باقالی پلو درست کنم. سفارش دادم مرضی برامون از سوپر ایرانی گوشت بگیره. دیروز روی یه بلاگی دستور باقالی پلو گوشت دیدم و بدجور هوس کردم درست کنم. فقط یادم رفت بگم باقالی هم بگیره.چشم

تولد بابای بهنامه امروز. زنگ زدیم که تبریک بگیم متوجه شدیم چند روزه بی حاله و خونه بوده و تازه امروز بعد از چند روز رفته سرکار. ناراحت شدیم. دلم به شدت برای مامان و باباهامون تنگه. امیدوارم همیشه تنشون سلامت باشه. آدم وقتی دوره خیلی ناراحت و نگران میشه وقتی میشنوه عزیزی حالش خوش نیست.افسوس 


 
سوال فلسفی
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢ : توسط : سارا

دیشب موقع خواب

رایان: mommy you are not gonna live forever. Right?

من: بله.ناراحت

رایان: Do kids die if somebody shoots them?

من: بله.ناراحت

بعد رفت تو فکر و بهم گفت میدونستی من با چشم باز میخوابم؟ چون اگه چشمامو ببندم nervous میشم.

غصه ام گرفت بدجور. آخه من چی بگم بهت بچه. یاد خودم و استرس مردن و ترس از دست دادن عزیزانم افتادم. خیلیییییی زوده که داره به این چیزها فکر میکنه و ازم این سوالها رو میپرسه، اصلا آمادگیشو نداشتم و نمیدونستم چی بگم که هم واقعیت باشه هم اینکه از نگرانیهاش کم کنه. فقط بهش گفتم چشماتو ببند و بیا روزمون رو مرور کنیم و از همه اتفاقهای خوبی که برات افتاده خوشحال باشیم. این کارو کرد و وقتی دوباره ازش بخاطر اینکه دستمال توالت رو داوطلبانه عوض کرده بود تشکر کردم و گفتم که چقدر بهش افتخار میکنم، لبخند قشنگی اومد روی لباش و محکم دستشو انداخت دور گردنم. قلب


 
← صفحه بعد