کامنتهاتون کلی حالمو بهتر کرد. مرسی بچه ها. 
چند روزی بود که مجددا با سرماخوردگی شازده دست و پنجه نرم کردیم. در کنار همه بیحالیها غذا نخوردن و بالا آوردنش رو هم اضافه کنین و ببینید که چه انرژی یی ازم گرفته شد این چند روز. آقای همسر هم که اومد از پسرش کم نیاره تب و لرز کرد. این وسط من سالم بودم که اونم دیشب نصف شب با سردرد از خواب بیدار شدم و بیدبید میلرزیدم و حالم به شدت خراب بود. خلاصه که مریضیم هرسه تامون این روزا.
احساس میکنم زندگیم در مسیر درستی قرار گرفته. درسته که سرعت پیشرفتم خیلی لاک پشتیه اما یه حسی به من میگه که همه چیز خوب میشه.
یکی از کارهای مورد علاقه ام این روزها چت کردن و دیدن کساییه که دوستشون دارم. وقتی که در ارتباطم و حرف میزنیم و همدیگرو می بینیم حس نزدیکی خوبی سراغم میاد. درسته که وقتی میشینم به حرف زدن یکهو سر صحبت باز میشه و میبینم ظهر شد و من هنوز ناهار درست نکردم اما بازم اون حس خوب می ارزه به هول هول ناهار درست کردن.
تو فکرم که توی خونه در کنار رایان از یک یا دو بچه دیگه نگهداری کنم. اینجوری هم یه درآمدی دارم و هم اینکه رایان از تنهایی در میاد و اجتماعی میشه. بچه ام عاشق بودن در کنار دیگران و به خصوص بچه هاست. روزهایی که هوا خوبه میریم کتابخونه و اونجا با بچه ها مشغول میشه. خلاصه که اگه کسی تورنتو زندگی میکنه و نیاز به babysitter داره به من پیغام بدید.
نمیدونم راجع به زبان اشاره بچه ها شنیدین یا نه؟ میگن که اگه با بچه از همون اول با اشاره در کنار بیان کلمه ها حرف بزنی بچه قبل از اینکه زبون باز کنه یاد میگیره که بتونه نیازهاش رو بصورت اشاره بیان کنه. من هم کم و بیش این کارو با رایان میکردم اما خوب خیلی تمرین میخواد و من تنبل این کارو نکردم. چند روز پیش اومدم که چند تا علامت جدید به رایان یاد بدم دیدم به! این پسر ما که already برای خودش ساینهای مخصوص به خودش رو ابداع کرده. مثلا وقتی نوشیدنی میخواد، موچ موچ میکنه. به توپ میگه گوم! برای ریش تراش و مسواک یه ساین مشترک داره، انگشت اشاره اش رو میذاره کنار لبش و هی بالا پایین تکون میده! به دوچرخه و دالی مشترکا میگه گا!! ماشین به زبون پسرم میشه قام قام! اسم من رو با انرژی و هیجان میگه یایا و میدونه که اینجور وقتها من از خوشحالی غش میکنم و میرم سراغش برای همین وقتی که میخواد جلب توجه کنه داد میزنه یایا و بعد هم از دستم فرار میکنه و هی هم پشت سرش رو نگاه میکنه تا مطمئن شه من دارم میرم دنبالش که بگیرمش و بخورمش!! بهنام رو هم به زبون من صدا میکنه و میگه "بَه". واای که خیلی خوبه وقتی اسمامون رو صدا میکنه. البته من دوست ندارم بعدها هم به اسم صدامون کنه ولی برای الان خیلی لذت بخشه شنیدن صداش وقتی تلاش میکنه ما رو صدا کنه.
پسرک عشق آب بازیمون رو بعد از 3 ماه، دیروز بردم استخر. از اونجایی که تیوپش باد نداشت همش باید تو بغل من میموند. با این حال حسابی کیف کرد و دلش نمیخواست بره بیرون. اصولا وقتی حمومش میکنیم هم، دوست نداره دل بکنه و بره بیرون و یه غری میزنه و جیغ و ویغی راه میندازه موقع حوله پیچیدن.
دیگه اینم از این. امروز بعد از مدتها رفتم روی تردمیل و هنر کردم 16 دقیقه با سرعت 4 دویدم. آخراش دیگه واقعا داشتم میبریدم و فکر کردم واسه امروز بسه. باشد که برنامه هرروزم بشه و یه کم بدنم رو از این تنبلی و یک جا نشینی در بیارم. ساعت 1 صبحه و من باید بخوابم. شب و روز همگی بخیر.
... دوستام چی فکر میکنن() link ٩:۱۳ ق.ظ - ۱۳٩۱/٢/۱۳ - سارا
ساعت یک و نیم صبح است و این برای منی که شبها 11 میخوابم یعنی خیلی دیر. دلم خواست بیایم و بنویسم که چقدر دلم برای آن روزهایمان تنگ شده. آن روزهایی که فقط خودم و خودت بودیم و یک دنیا حرف برای گفتن به هم داشتیم. عکسهای قدیمی را مرور میکنم و احساس میکنم که چقدر آن وقتها از بودن در کنار هم خوشحال و راضی بودیم. به سر رابطه مان چه آمده؟ چه چیزی بین ما تغییر کرده؟ فکر میکنم هردویمان خودخواه شده ایم. از اینی که هستیم راضی نیستم. من همان تویی را میخواهم که یک روز عاشقش بودم و عاشقم بود. من مردَم را لابلای روزمرگیهای زندگی، همانجا که غصه نان مجال فکر کردن نمیدهد، گم کرده ام. کاش راهی باشد تا برگردم و شاهزاده رویاهایم را نجات دهم...
... دوستام چی فکر میکنن() link ۱٠:٠۳ ق.ظ - ۱۳٩۱/٢/٤ - سارا
جیگر طلای من 15 ماهه شده و الان انقدر خوب همه صحبتهامون رو متوجه میشه که دیگه هممون حواسمون هست که توی صحبتامون چیزی نگیم که روی وروجک تاثیر بدی بگذاره.
الان هم فضول خان اومده همه محتویات کشو رو ریخته بیرون و تا من برم مرتب کنمشون اومد سراغ لپ تاپ و تالاپ تولوپ میکوبه روی کیبرد!! خلاصه که شیطونتر از همیشه شده این عسلی. وقتی هم دعواش میکنم و اخمام میره تو هم میاد دستشو میذاره روی شونه ام و دولا میشه و میخنده بهم که یعنی تو هم بخند. آخه کی میتونه اینجور موقعها مقاومت کنه و نچلوندش؟؟؟
... دوستام چی فکر میکنن() link ٧:٤٤ ب.ظ - ۱۳٩۱/۱/٢۱ - سارا
دو شبه که پشت سر هم خواب مامان رو می بینم. شب اول خواب دیدم که اومده پیشم اما وقتی دقت کردم دیدم این یه رباته و موقعی که سکوت برقرار میشد یه جور ویز ویز الکترونیکی ازش بلند میشد انگار که داره شارژ میشه! انقدر ازش ترسیده بودم که نگو و در عین حال هم آغوش گرم و صمیمی مامانمو میخواست که بهش پناه ببرم.
دیشب هم خواب دیدم که خونه بچگیهام هستم. همسایه بغلیمون خونشون کج بود و متوجه نبودند. من از روی پشت بوم میدیدم که خانومه داره با بچه اش بازی میکنه و خونشون انقدر کج شده که ممکنه هر لجظه بیفتند. اومدم از پله ها بیام پایین و خبرشون کنم که دیدم زلزله شده. ترسیده بودم و تو اون لحظه با صدای بلند مامانو صدا میزدم. تو خواب گریه ام گرفته بود و دعا میکردم مامان زیر آوار نمونده باشه.
نمیدونم تعبیر این خوابها چیه. اگه کسی میدونه خوشحال میشم بهم بگین. فقط اینو میدونم که وقتی از خواب بیدار شدم به شدت دلم واسه مامان تنگ شده بود.
امشب مامان زنگ زد. صبح زود بیدار میشه که با ما حرف بزنه. دلم میسوزه براش که 6 صبح تازه باید جواب فضولیهای منو بده و بگه کجا رفتن و چی کار کردن و کی رو دیدن و خلاصه از همه جا برام بگه. خلاصه که اگه نزدیک ماماناتون هستید قدرشو بدونین و هوای این دسته گلها رو داشته باشین. من یکی که بدجوری مامانمو میخواااااااااااام
از 3-4 هفته مونده به عید، پیش بینی آب و هوا رو چک میکردیم و نگران بودیم که هوا روز سیزده به در چجوری میشه و اینکه آیا میشه بریم پیک نیک یا نه. پیش بینی ها خبر از هوای 16-17 درجه ای میدادن و در نوع خودش عالی بود. اما از 2-3 روز پیش دیدیم که نخیر پیش بینی ها ظاهرا آبکی بوده و هوا 5-6 درجه است و بارون هم میاد. این شد که برنامه پارک رفتن کنسل شد و ترجیح دادیم بریم منزل دخترخاله خانم همسر که تا حالا ندیده بودمش!! جو صمیمی و خوبی بود/ از همه مهمتر اون چیزی که به مادری تو موقعیت من آرامش میده، مهمون بودن در خونه ایه که روی میزش هیچی نباشه و تو ارتفاعی که دست بچه میرسه وسیله ای نباشه و بچه راحت بتونه بپلکه، بدون اینکه هی بهش بگی نکن نکن. مهمونی امروز نه تنها این شرایط رو داشت بلکه کلی هم اسباب بازیهای رنگ و وارنگ بود که پسرک باهاش سرگرم بشه و غذاش رو با کمال میل تا ته بخوره. خلاصه که امروز هم رارا بهش خوش گذشت و هم من و هم آقای همسر.
راستی یادم رفت بگم که حال پسرکم بعد از تعویض دکتر و انواع و اقسام آزمایشها خوب شد. مریضی حسابی لاغرش کرد، اما خوشحالم که الان خوب خوبه و دوباره به غذا افتاده و مشکل خاصی نداره. از دندونهاش بگم که 8 تا شده و خیلی قیافه اش با این دندون موشیهاش بامزه است. فکر کنم دیگه کم کم وقتشه که از شیر بگیرمش. راستش رو بخواین تازه دارم از شیر دادن بهش و خلوتی که بعضا تحمیلی نصیبمون میشه لذت میبرم. وقتی که عین موش با دو تا دست مشت کرده چمباتمه میزنه تو بغلم میخوام غش کنم. دوست ندارم که به این زودیها این لحظه های ناب رو از دست بدم ولی از طرفی هم دلم نمیخواد بچه ام بیش از حد وابسته بشه. امشب موقع خواب هی اومد از سر و کولم بالا رفت ولی من تسلیم نشدم و اون طفلک هم بعد از 10 دقیقه این پهلو اون پهلو شدن خوابش برد. داشتم فکر میکردم خوبه که همزمان با ترک دادن فسقل از میمی خوردن، خودم هم برم روی رژیم اتکینز و حالا که این طفلی رو دارم از یکی از لذتهاش محروم میکنم خودم هم از لذت خوردن خوراکیهای کربوهیدرات دار محروم بشم و ببینم چی داره به سر پسرکوچولوم میاد.
امروز خیلی جالب بود که من توی دو موقعیت مختلف با افراد تحصیل کرده اصفهانی مواجه شدم که هر دو نفر به سیزده میگفتن سینزده!!! خیلی عجیب بود برام که اینها که تحصیل کرده اند، دیگه چرا اینجوری تلفظ میکنند؟؟ و در عین حال داشتم میمردم از خنده. 
دومین نوروز زندگی پسرم در حالی اتفاق افتاد که ما با تب 39 درجه و بی حالی ناشی از اون دست و پنجه نرم میکنیم. سال تحویل به وقت اینجا نصف شب بود و بچه ام خواب بود از فرداش هم انقدر بی قرار و بیحال بود که حوصله عکس انداختن با 7سین رو نداشتیم. ماهیها هم که همون روز اول مردند بیچاره ها! خلاصه که بدجور بیحال و حوصله ام از روز اول. حتی دیگه سبزه ها رو هم آب ندادم و امروز یکی دو تا عکس از بچه با هفت سین گرفتم و گفتم یادگاری بمونه. خلاصه که این از عید ما.
دیروز پسرک رو دکتر هم بردیم اما برخلاف انتظارم دکتر دیروزیه خیلی توجه نکرد و همینجوری یه شرح حالی از حرفایی که من زدم نوشت و بعدش هم گوشش رو نگاه کرد و گفت ویروسیه و ادویل بخوره خوب میشه!! توی مالزی هردفعه که میبردمش دکتر قد و وزن رو اول از همه اندازه میگرفتند. فکر کردم با این همه تب و استفراغی که داشته لابد دکتر براش سرم تجویز کنه که آب از دست رفته بدنش جبران بشه اما نه! حتی سفارش هم نکرد که مایعات بیشتری بدین و طبق معمول دکترای ایران آنتی بیوتیک تجویز کرد که اگه بعد از 2 روز همچنان تبش ادامه داشت بهش بدیم!! خلاصه که من هنوزم به همون سیستم پزشکی مالزی بیشتر ایمان دارم تا اینوریها!
امسال بر خلاف پارسال، خیلی دلم نمیخواست شب عید ایران باشم. نمیدونم بعد مسافته یا اختلاف زمانی یا هرچیز دیگه، من دیگه یه جورایی دل کندم از اونور. همین که میشنوم اونایی که موندند خوبند و دور هم هستند و خوشند برام کفایت میکنه.
راستی سال نو مبارک. امیدوارم سال جدید پر از همه چیزهایی باشه که همیشه آرزو میکردیم. و ایشالا که شماها عین الان من بیحال و حوصله نباشید.
... دوستام چی فکر میکنن() link ۸:۱۱ ب.ظ - ۱۳٩۱/۱/۳ - سارا
کودکم در تب میسوزد. 2 ساعت است که در تلاشم تا بخوابانمش. کاری از من بر نمی آید جز اینکه بگذارم هر وقتی که میلش میکشد شیر بخورد. و این بین هر از گاهی روی تخت غلت میزند تا به قسمتهای خنک تشک برسد. و پس از چند ثانیه گویی فراموش میکند که من هستم گریه ای سر میدهد که بیا و ببین. در این هنگام، دوباره میکشمش سمت خودم و مطمئن میشود که مادر اینجاست و مثل موش میچسبد به من و شیر میخورد و این لوپ همینطوری تکرار میشود. دیگران که با طیب خاطر دو قسمت از سریالشان را دیده اند و صدای گریه بچه را میشنوند وارد کار میشوند و بچه گریان را به زور از من میگیرند و میبرندش بیرون و غر میزنند به جان من که بچه را به زور نخوابان!!! غافل از اینکه قلب من هزار تکه میشود با صدای نعره های او و وقتی در آغوشم است حتی اگر گریه کند من و او هر دو حالمان بهتر است. آخر چرا هیچ کس نمیفهمد که هیچ کس بهتر از من برای او مادری نمیکند؟ میدانم که عاشقش هستند و همه اینها از روی علاقه بیش از حدشان به اوست اما اینکه او را به زور از بغلم میکشند بیرون، مرا به هم میریزد.
به قول مادربزرگم دم نمیتوان زد!! خدایا کمکم کن که صبور باشم.
... دوستام چی فکر میکنن() link ٧:٤٢ ب.ظ - ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ - سارا
به امید زندگی بهتر بار و بندیل رو بستیم و راهی اینور آبها شدیم. امروز دقیقا دو ماهه که از یارغار دورم ولی به نظرم خیلی بیشتره عمر دوریمون! دوستیها توی ایران با دوستیها تو غربت خیلی فرق میکنه. ترانه، همراه من تو همه لحظه های سخت و بالا پایینهای مهاجرت بود. چه بسا بارها تصمیم گرفتیم که برگردیم ایران، اما اون با حمایت همیشگیش و محبت بیدریغش قانعمون کرد که باید بمونیم و بجنگیم و کم نیاریم. دوستم، بیشتر از همیشه دلم تنگه برات...
... دوستام چی فکر میکنن() link ٧:۳٢ ب.ظ - ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ - سارا
There is nothing more gratifying than being greeted by the most beautiful smile in the world, and an excited squeal of delight

I know everyone talks about how fast babies grow, but I have never been so aware of it as I am now! I literally still can't believe I'm not pregnant anymore - let alone have a baby who is practically crawling!
Holding my little king 9 months inside me and 9 months in my arms!! So far, so good. I've had to baby proof the whole house. he's started solid foods for a while but he's not crazy about it; he definitely prefers mama to all substances
He has also started enjoying holding up to things to stand up! Of course he can't be left alone whilst standing, but it's cute and exciting.
Look at him. he looks like a little boy. What happened to my little baby??

Well folks thats all for now! see ya
... دوستام چی فکر میکنن() link ۱٢:٤۱ ب.ظ - ۱۳٩٠/٧/۱٢ - سارا

