٢۶ اکتبر ٢٠١۶
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٧ : توسط : سارا
پنجشنبه شبه و با رایان اومدیم شنا. این کنار نشستم و فکر کردم تو این نیم ساعت بهترین کاری که میتونم انجام بدم بلاگ آپ کردنه. فردا مدرسه ها تعطیله و من با رایان خونه میمرنم. ویکند قراره برم سرکار و دوشنبه به جاش تعطیلم. این هفته با گلودرد و سرفه دست به گریبان بودم. کلاس فارسی امروز رایان رو هم با کمال میل به دوخواست خودش کنسل کردم و نرفتیم. کلاس فارسی و کلاس یوکیلیلی کلاسهایی هستند که به زور دارم رایان رو میفرستم. همیشه روز این کلاسها که میشه بهانه میگیره که نمیخواد بره و منم هی باید باهاش صحبت کنم و متقاعدش کنم که الان نمیشه کلاسها رو ول کرد وسط ترم. امروز اولین برف امسال اومد. خیلی زیاد نیست و آب شده ولی خوب دیگه یه جورایی با این واقعیت روبرو شدیم که زمستون اومد. بهنام از امشب برای ٣ شب پیشمون نیست، رفته یکی از شهرهای اطراف برای سمینار کاری. رایان موقع خداحافظی از بهنام خیلی گریه کرد و منم هرکاری کردم ساکت نمیشد، حتی وقتی بهش پیشنهاد مکدونالد و مووی نایت دادم بازم گفت ولی من هنوزم از اینکه ددی رفت ناراحتم😔😔 چند شب پیشها طبق عادت این چندشب اخیر توی تخت موبایل آوردم و با هم منو تو نگاه کردیم. یه شبی سریالی بود در مورد ازدواج یه دختره. بعد تو یه قسمتی دختره یکی از اطرافیانش که مرد بود رو بغل کرد که رایان گفت اما اینکه بوی فرندش نیست؟؟ من گفتم خوب اینم دوستشه و چون خواستخ ازش تشکر کنه بغلش کرده. اما بچه ام اصرار داشت که این دختر کارش اشتباهه😜 اخیرا توی بعضی از شهرهای کانادا یه سری آدم مریض با ماسک دلقک میان به آدمها حمله میکنن و آزار و اذیت میکنن. رایان این رو توی رادیو شنیده بود ، بعد یه روز دیگه مجدد تو رادیو اعلام مرد که متاسفانه این اتفاق تو یکی از شهرهای اطرافمون اتفاق افتاده و آخر شب یه مردی با ماسک دلقک توی پارک به یکی حمله کرده بود. رایان که اینو شنید یوالهاش تمومی نداشت که ابن شهر با ما چقدر فاصله داره؟ چند ساعت طول میکشه یکی بخواد از اونجا تا ما واک کته؟ ساعتی که این اتفاق افتاده همین موقعهای الان بوده؟ تاریکی اونجا چه جوری بوده؟ چند نفر آدم اونجا زندگی میکردن؟ پلیسهای شهر ما چقدر قویتر از پلیس اون شهره و .... یه جوری شده بود که از اینکه رادیوی ماشین روشن لود و این خبرو شنیده بود پشیمون بودم و هی میگفتم شما لازم نیسن نگران باشی و شهر ما پر از آدمهای خوب و مهربونه و .... این شنبه و یکشنبه که سرکارم مرضی و مامانینا میان که با رایان بمونن. دوشنبه شب هم هالووینه اول میخواستم مهمونی بدم اما دیدم بیخود میخوام خودمو خسته کنم. بهتره رایان رو ببریم تریک ار تریت و یه شب آروم روسه تایی داشته باشیم و انرژیمون رو واسه هفته اش ذخیره کنیم. مهمونیهای اینجا نمیدونم چجوریه که آدم رو خسته میکنه خوب دیگه کلاس رایان داره تموم میشه. من برم که روز طولانی یی بود برام. روز و شب بخیر
 
 
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٩ : توسط : سارا
کلاس بسکتبال رایان هستم و فکر کردم توی این فاصله بلاگ آپدیت کنم. چند روز پیشها ازم نمیدونم چی خواست که بهش گفتم نه. بعد اومده بهم میگه میشه درباره اش حالا فکر کنی؟؟ وقتایی که میخواد خودش رو برام لوس کنه بهم میگه Please... Goodie goodie? Can you please say yes? دیروز رفتیم براش کاستیوم هالوین گرفتیم. نمیدونم چه کاراکتریه از این استاروارز و این چیزاست. تنها چیزی که میدونم اینه که ۵٠ دلار پول بی زبون بالای یه لباس بی کیفیت آشغال دادم و هیچ گریزی از این قضیه نیست سرکلاس های ورزشش که هست همش دلش میخواد حواسم بهش باشه، اما خوب سخته. گاهی اوقات با بعضی پدر مادرها حرف میزنم یا که سرم مثل الان تو گوشیه. شام درست کردن معضلی شده برام حالا که کلاسهای مختلف رایان بعد ازظهرا وقتمون رو پر میکنه و خونه که میریم هول هول باید یه چیزی که خیلی وقت گیر نباشه بذارم. مدرسه رایان امسال دو روز غذا میدن که خیلی خوشحالم از این بابت چون فکر اینکه چی بهش برای ناهار بدم که بخوره و دوست داشته باشه دیگه باید بریم. تا بعد
 
Sep 29, 2016
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٩ : توسط : سارا

فردا مدرسه رایان تعطیله و قراره بهمون دوتایی کلی خوش بگذره. البته که از ٨:٣٠ میزنیم بیرون که وقت دکتر رایان رو بهش برسیم. بعد از ١٠ تا ١١ توی کتابخونه برای بچه ها کنسرت گذاشتند که با فرناز و نیکی میریم و بعد هم بچه ها رو میبریم ناهار بیرون. هیجان زده ام که واسه کل روز از پیش برنامه ریزی کردیم و به بطالت نمیگذرهلبخند


 
Sep. 20, 2016
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳۱ : توسط : سارا
شنبه بعد از یک ساعت دویدن و بسکتبال بازی کردن وقتی با هم از کلاس در اومدیم بهم
 میگه: خوب حالا الان چه کلاس دیگه ای دارم؟ یعنی من موندم این همه انر‌ژی رو از کجا 
میاره؟؟؟

دیشب موقع خواب میگه مامی اون سنگی که هست و روش فلاور میذارن یعنی اینکه آدم
مرده؟؟ من گفتم بله و با استیصال فکر میکردم اگه جزییات بیشتر بخواد چی بگم بهش که
 خدا رو شکر فکرش اونجا نرفت و فقط گفت شما هنوز جوونی و تا من بزرگ نشم و بچه 
نیارم نمی میری مگه نه؟ منم گفتم بععععععله من حالا حالاها زنده ام و هیچ وقت نمی 
میرم. دوست ندارم از حالا دچار استرس مرگ بشه. خود من خیلی شبها از ترس اینکه 
بمیرم خوابم نمیبرد و گریه ام بند نمی اومد. دوست ندارم بچه ام از الان فکرش درگیر 
این مسایل بشه.

اون روز یه شعر بامزه ای میخوند که مرده بودیم از خنده. اینم برای اینکه یادم بمونه
مینویسم. اون اسمهای اولش رو هم میشه عوض کرد. یه بار داشت میخوند اسم 
خودش و دوستش شارلت رو گفت که سریع عوض کرد و به جای خودش اسم دوستش
 سم رو گذاشت. من و بهنام به هم نگاه کردیم و میخندیدیم به این عشق نابی که به 
همکلاسش داره. این دختره شارلت دوست مدرسه اش هست. اینو یه جور ددیگه ای 
دوست داره. پارسال یه بار یکی تو کیف مدرسه اش نت آی لاو یو گذاشته بود و میگفت
 اینو شارلت برام گذاشته.
Sam & Phoebe sitting on a tree
K-I-S-S-I-N-G
first comes love, then comes marriage
then comes baby in a baby carriage

خنده


 
Sep. 14 & 15
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٦ : توسط : سارا
من که کل شب رو بخاطر بیگودیهای کله ام خوب نخوابیده بودم و کلی زجر کشیده بودم جلوت وایسادم و گفتم خوب شدم؟ گفتی آره و رد شدی.
رایان گفت actually you look very good  هیجان زده شدم و بوسش کردم و اومدم که بیام بیرون. داد زد گفت mommy I think you look very sweet. ❤❤️️
چه کامنتی بهتر از این؟؟نیشخند
رایان: مامی ددی بهت گفت صبر کنی با هم بریم لایبرری؟
من از همه جا بیخبر اما خوشحال از اینکه میتونیم تایم قبل از کلاس ورزشش رو با رفتن به کتابخونه پر کنیم وانمود کردم که گفتی و جواب دادم بله.
خوشحال شد و گفت میدونی چرا یادش موند که بهت بگه؟
من: چطور؟
رایان: چون بهمpromiseکرده بود  که بهت میگه.😘❤
 

 
Sep 7, 2016
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۸ : توسط : سارا

تقریبا یک سال از آخرین پستی که اینجا گذاشتم میگذره. چقدر زمان زود میگذره.آخ

دیروز اولین روز مدرسه بود و رایانک با شور و شوق فراوون رفت که دوره سینیر کیندرگاردن رو شروع کنه. تو راه رفتن که بود بهم میگفت خوشحاله که داره میره مدرسه چون وقتی خونه بود هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. نمیدونم اینو برای خوشایند من میگفت یا حس واقعیش این بود. خوبیش این بود که امسال با همون معلمها و بچه های سال پیش هستند و هیچ استرسی از این بابت نداشتم. خوب و خوش گذاشتمش تو حیاط و رفتم کنار مشغول تماشاش شدم که از دیدن دوستاش ذوق میکرد. یکهو متوجه حضور من شد و میگفت چرا نمیری سرکار؟ دیگه تایم نداری هانیشخند قربونش برم فکر میکرد مثل همیشه که هول هولی میذارم و باید برگردم سرکار این بار هم تایم ندارم و باید برگردم آفیس.قلب

عصر هم که از اتوبوس مدرسه پیاده شد خوابالو و خسته بود. وقتی ازش پرسیدم روزش چطور بوده به "خوب" بسنده کرد. اصولا خیلی دوست نداره راجع به جزئیات توضیح بده و منم پیگیر نمیشم.

اون روز کلی کار انجام دادم. عصرش هم طی یه تصمیم یکهویی به جای ثبت نام رایان تو کلاس پیانو به اصرار خودش کلاس یوکیلیلی (گیتار کوچولو) گذاشتمش.

بعد از اون هم یک اتفاق مهم تو زندگی رایان افتاد و اون این بود که برای اولین بار رفت آرایشگاه. موهاش رو حدود یک سال بود نزده بودیم و هر باری هم که کوتاه کرده بودیم خودم با کلی خواهش و التماس و بعضا تشر و دعوا مجبورش کرده بودم بیاد و براش کوتاه کنم. موهاش خیلی بامزه شده بود منگول منگولهای آویزون کنار گوشش رو خیلی دوست داشتم و جالب هم اینه که چون موهاش فره به اون صورت بلند نمیشه و فقط لول میشه! دیگه این اواخر شونه کردن موهاش خیلی اذیتش میکرد و برای اینکه دردش نیاد کلی مواد شیمیایی باید میزدم به موهاش. واسه همین دیگه راضی شدم که موهاش رو بزنیم و البته راضیش کردم که بیاد بریم آرایشگاه. اولش که کوتاه شده بود خورد تو ذوقم. اما الان دیگه عادت کردم و خوشم اومده از قیافه اش که به نظر کوچولوتر شده!قلب

تابستون گذشته پسرک همش خونه و پیش مامان و بابام بود. برای اینکه این تغییر بزرگ (بودن با مامانینا) برای رایان و مامانمینا راحت باشه بهش اجازه دادم روزها که من نیستم هرچقدر میخواد کارتون ببینه. از این موضوع اصلا راضی نبودم و دلم میخواست که برای پاییز یه برنامه ریزی خوب بکنم براش که هر روز بعد از مدرسه یه فعالیتی انجام بده. البته این برنامه ریزیها با سفرهای مکرر ما به تورنتو جور در نمیاد ولی خوب فکر میکنم مشغول کردن بچه ام به بازی و علاقمند کردنش به فعالیت های فیزیکی خیلی مهمتر از  دور هم جمع شدنهای خانوادگیه. البته که زمستون که بیاد این رفت و آمدهامون هم به خاطر شرایط ناجور جاده ها کم میشه.

از خودم هم بگم که ای بد نیستم. همه چیز مثل همیشه است. روزگار میگذره و ماها هم دنبالش میدوییم. هرچند که همیشه خدا در حال وقت کم آوردن هستم. نمیدونم این خاصیت بچه داریه یا زندگی اینجا اینقدر بدوبدو داره. عصرها انقدر بی انرژی هستیم هردو که یه شام مختصر و مفید میزنیم و ولو میشم روی کاناپه. شب هم که 8 رایان رو میبرم مسواک بزنه و کتاب میخونم تا خوابش ببره. البته اینم بگم که خیلی وقتها خودم هم همون 9 اینها خوابم میبره. خواب


 
October 30th , 2015
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٩ : توسط : سارا

من بازم غیبت داشتم. ببخشید. هی میخوام بیام بنویسم نمیشه! یه بار هم که یه ژست درباره اولین روز مدرسه رایان نوشتم که پرید و بعدش دیگه حوصله ام نیومد دوباره بنویسم.

خبر خوب اینکه ما بالاخره خونه پیدا کردیم و رسما از دیروز به ناممون زده شد. فکر میکنم تا حدود 1 ماه دیگه نمیتونیم اسباب کشی کنیم چون قراره یه مقدار تغییرات توی خونه بدیم و خوشگلش کنیم. 

فردا هلووین هستش و ما خونه یکی از دوستای ایرانیمون دعوت شدیم که بچه ها همه با هم برن تریک ار تریت (شکلات و کندی گرفتن). رایان امسال گفت که میخواد captain America بشه. بماند که 70 دلار پول بی زبون دادیم بالای لباسی که فقط 1 شب قراره بپوشه! مهم اینه که بچه ام حس قهرمان بودن بهش دست بده و خوشحال باشه. قضیه ولخرجیم در این مورد از اونجا کلیک خورد که رایان طبق معمول دو سال گذشته فکر کرد امسال هم مجبوره کاستیوم(به فارسی چی میشه؟) اژدهاش رو بپوشه و من که دیدم اینجوری فکر میکنه دلم سوخت واسه بچه که ببین چقدر قانعه و سریع رفتم یه کاستیوم 70 دلاری خریدم که جیگرم حال بیاد و دلم به جای اینکه به قناعت بچه بسوزه به پول بیزیبونی که حروم کردم کباب شهنیشخند حالا الان اینا رو که دارم میگم با خودم گفتم الان هرکی اینجا رو بخونه میگه واه واه چه خسیسیه این!!بازنده

آره دیگه دیروز هم با رایان رفتیم و برای دوستمون که خونشون شام دعوتیم کادو گرفتیم. رایان که از مدرسه هم اومده بود و قبل از اونجا هم رفته بودیم خرید مواد غذایی کرده بودیم خسته شده بود از بس رو پا وایساده بود و برای اینکه زودتر بریم هی بهم پیشنهاد میکرد که اینو بگیر و بریمزبان از جمله مواردی که هی میگفت بگیر اینا بودن:  کوسن طرح چوب - سورتمه بابانوئل - تنگ ماهی و ...

دیروز صبح که بیدار شدم دیدم هیچی خوراکی نداریم که برای زنگ تفریحش بذارم. نه میوه داشتیم نه هیچی. خلاصه یخچال رو زیر و رو کردم و یه مقدار کشمش گیر آوردم و برای رفع کتی براش گذاشتم. عصر که رفتم دنبالش میگه فکر کنم یادت رفته من چه چیزایی دوست دارم چون برام اسنکی گذاشتی که من دوست نداشتمنیشخند 

آخ جون یه هفته دیگه خواهرم و خواهرزاده ام از استرالیا میان پیشمون. خیلی هیحان زده ایم. حیف که نشد قبل از اومدنش بریم خونه جدید و چون فقط 3 تا ویکند با همیم مطمئن نیستم که تو طول بودنشون اسباب کشی کنیم. ترجیح میدم تا وقتی اینجا هستن تو آرامش از بودن هم لذت ببریم. البته خودش هی اصرار داره که تا اینجاست کارها رو بکنیم که اونم کمکون باشه. نمیدونم چی میشه. طبق معمول من ته تغاریم و گوش به فرمان بزرگترهاممژه

خوب دیگه برم تایم ناهارمه. این روزا سرمون خیلی خلوته و همش در حال گپ زدن و وقت تلف کردن هستیم سرکار. میخوام این ساعت ناهارم رو برم بچرخم بلکه یه بادی بخوره به سرم. تا بعد!


 
گلاب به روتون
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۸ : توسط : سارا

اینو سریع بنویسم و برم.

امروز تو ماشین منتظر سرویس مدرسه هستیم که یکهو رایان گفت میشه بریم آفیس شما؟

من گفتم برای چی؟

رایان- آخه من پی پی دارم!!

من - اااا. آخه الان این اتوبوس میرسه. (با خودم فکر کردم به بهنام میگم بیاد دم ایستگاه وایسه و به راننده بگه موضوع ضروری پیش اومده و رایان تا چند دقیقه دیگه میاد) گفتم باشه بریم و دور زدم که برم تو پارکینگ شرکت پارک کنم.

رایان - مامی دیگه نمیخواد بریم. actually دیگه پی پی ندارم.

من - چرا؟ اشکال نداره میریم خودم میرسونمت مدرسه.

رایان - نه.  I goozed a couple of times and I feel I don't have peepee anymore

هاهاهاها. فعل گذشته گوز رو هم بچه مون صرف کردنیشخندنیشخند


 
 
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦ : توسط : سارا

روز اول مدرسه با تمام استرسی که داشتم گذشت. رایانک مثل همیشه که با تغییرات خیلی خوب کنار میاد این بار هم با اعتماد به نفس کامل با فضای جدید و معلمها روبرو شد و بعد از یک ساعت که کلاس بندی طول کشید رفت توی صف و با آرامش کامل باهام بای بای کرد و رفت تو. اون لحظه که رفت دلم ریخت. من بیشتر از اون مضطرب بودم میخواستم بدونم کلاسش کجاست، کلاسش چه شکلیه، قفسه مخصوص داره که وسایلش رو بذاره یا نه و ...

روی خوش معلمها که تک تک با بچه ها خوش و بش میکردند و خوشامد میگفتن شروع خوبی برای روز بود. هر چه بود 5-6 ساعت گذشت و ساعت 3:30 رفتم دنبالش. بچه ها به ترتیب کلاس میومدن و معلمها بیرون بودند و هر پدر و مادری اسم بچه اش رو میگفت و معلم بچه را میاورد و تحویل میداد. اسم رایان رو که گفتم رفتند که بیارنش اما 10 دقیقه طول کشید. بعد معلمش اومد و پرسید که آیا برای سرویس ثبت نام کرده بودم؟ و منم گفتم آره. اما قرار بود که باهام تماس بگیرن. معلم دوید و گفت بیا سوار اسکول باسه!!! بدو بدو رفتیم و از باس پیاده اش کردیم. راننده اتوبوس گفت فردا صبح میام دنبالش. رایان هم خوشحال و خندان بود و گفت روزش خوب بوده و اسنکش رو هم دوست داشته.


 
احساس دوگانه
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۸ : توسط : سارا

فردا، سه شنبه 8 سپتامبر اولین روز مدرسه شازده کوچولومونه. چقدر این 4 سال و خرده ای زود گذشت... احساسات دوگانه ای دارم، حس اینکه بچه ام داره بزرگ میشه و ازم دورتر میشه غمگینم میکنه، اما در عین حال خوشحالم که داره فصل جدیدی از زندگیش شروع میشه. شخصیتش شکل میگیره و تو جامعه ریشه میدووونه. وقتی میبینم که تو مهدکودک دوست پیدا کرده و باهاشون قول و قرار گذاشته که پیک نیک بعدی شرکتمون بیان یا اینکه وقتی میگه قراره اسکیت برد لگوم رو به دوست روهن بدم، کیف میکنم از اینکه انقدر خوب تو این یکی دو ماه تابستون با بچه هایی که ازش بزرگتر بودن رابطه برقرار کرده و دوست شده.

امشب اما موقع خواب گریه کرد و گفت دوست نداره فردا بره مدرسه!!دل شکسته بهش گفتم میفهمم، همه این احساساتش طبیعیه و منم وقتی کلاس اولی بودم کلی گریه کردم و دوست نداشتم از مامانم جدا بشم. بعد که خاطرات من تموم شد، دوباره شروع کرد که من میخوام  بمونم پیش شما... بمیرم براش! واقعا احساس استیصال میکنم وقتی بچه ام استرس داره و من نمیتونم کاری کنم که حالش بهتر شه.... میدونم که مثل همه موقعهای دیگه راحتتر از اونچه که فکر میکنم با اوضاع وفق پیدا میکنه!

پیش به سوی مدرسه! (البته با قدمهای لرزان...)


 
← صفحه بعد