October 30th , 2015
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٩ : توسط : سارا

من بازم غیبت داشتم. ببخشید. هی میخوام بیام بنویسم نمیشه! یه بار هم که یه ژست درباره اولین روز مدرسه رایان نوشتم که پرید و بعدش دیگه حوصله ام نیومد دوباره بنویسم.

خبر خوب اینکه ما بالاخره خونه پیدا کردیم و رسما از دیروز به ناممون زده شد. فکر میکنم تا حدود 1 ماه دیگه نمیتونیم اسباب کشی کنیم چون قراره یه مقدار تغییرات توی خونه بدیم و خوشگلش کنیم. 

فردا هلووین هستش و ما خونه یکی از دوستای ایرانیمون دعوت شدیم که بچه ها همه با هم برن تریک ار تریت (شکلات و کندی گرفتن). رایان امسال گفت که میخواد captain America بشه. بماند که 70 دلار پول بی زبون دادیم بالای لباسی که فقط 1 شب قراره بپوشه! مهم اینه که بچه ام حس قهرمان بودن بهش دست بده و خوشحال باشه. قضیه ولخرجیم در این مورد از اونجا کلیک خورد که رایان طبق معمول دو سال گذشته فکر کرد امسال هم مجبوره کاستیوم(به فارسی چی میشه؟) اژدهاش رو بپوشه و من که دیدم اینجوری فکر میکنه دلم سوخت واسه بچه که ببین چقدر قانعه و سریع رفتم یه کاستیوم 70 دلاری خریدم که جیگرم حال بیاد و دلم به جای اینکه به قناعت بچه بسوزه به پول بیزیبونی که حروم کردم کباب شهنیشخند حالا الان اینا رو که دارم میگم با خودم گفتم الان هرکی اینجا رو بخونه میگه واه واه چه خسیسیه این!!بازنده

آره دیگه دیروز هم با رایان رفتیم و برای دوستمون که خونشون شام دعوتیم کادو گرفتیم. رایان که از مدرسه هم اومده بود و قبل از اونجا هم رفته بودیم خرید مواد غذایی کرده بودیم خسته شده بود از بس رو پا وایساده بود و برای اینکه زودتر بریم هی بهم پیشنهاد میکرد که اینو بگیر و بریمزبان از جمله مواردی که هی میگفت بگیر اینا بودن:  کوسن طرح چوب - سورتمه بابانوئل - تنگ ماهی و ...

دیروز صبح که بیدار شدم دیدم هیچی خوراکی نداریم که برای زنگ تفریحش بذارم. نه میوه داشتیم نه هیچی. خلاصه یخچال رو زیر و رو کردم و یه مقدار کشمش گیر آوردم و برای رفع کتی براش گذاشتم. عصر که رفتم دنبالش میگه فکر کنم یادت رفته من چه چیزایی دوست دارم چون برام اسنکی گذاشتی که من دوست نداشتمنیشخند 

آخ جون یه هفته دیگه خواهرم و خواهرزاده ام از استرالیا میان پیشمون. خیلی هیحان زده ایم. حیف که نشد قبل از اومدنش بریم خونه جدید و چون فقط 3 تا ویکند با همیم مطمئن نیستم که تو طول بودنشون اسباب کشی کنیم. ترجیح میدم تا وقتی اینجا هستن تو آرامش از بودن هم لذت ببریم. البته خودش هی اصرار داره که تا اینجاست کارها رو بکنیم که اونم کمکون باشه. نمیدونم چی میشه. طبق معمول من ته تغاریم و گوش به فرمان بزرگترهاممژه

خوب دیگه برم تایم ناهارمه. این روزا سرمون خیلی خلوته و همش در حال گپ زدن و وقت تلف کردن هستیم سرکار. میخوام این ساعت ناهارم رو برم بچرخم بلکه یه بادی بخوره به سرم. تا بعد!


 
گلاب به روتون
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۸ : توسط : سارا

اینو سریع بنویسم و برم.

امروز تو ماشین منتظر سرویس مدرسه هستیم که یکهو رایان گفت میشه بریم آفیس شما؟

من گفتم برای چی؟

رایان- آخه من پی پی دارم!!

من - اااا. آخه الان این اتوبوس میرسه. (با خودم فکر کردم به بهنام میگم بیاد دم ایستگاه وایسه و به راننده بگه موضوع ضروری پیش اومده و رایان تا چند دقیقه دیگه میاد) گفتم باشه بریم و دور زدم که برم تو پارکینگ شرکت پارک کنم.

رایان - مامی دیگه نمیخواد بریم. actually دیگه پی پی ندارم.

من - چرا؟ اشکال نداره میریم خودم میرسونمت مدرسه.

رایان - نه.  I goozed a couple of times and I feel I don't have peepee anymore

هاهاهاها. فعل گذشته گوز رو هم بچه مون صرف کردنیشخندنیشخند


 
 
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٦ : توسط : سارا

روز اول مدرسه با تمام استرسی که داشتم گذشت. رایانک مثل همیشه که با تغییرات خیلی خوب کنار میاد این بار هم با اعتماد به نفس کامل با فضای جدید و معلمها روبرو شد و بعد از یک ساعت که کلاس بندی طول کشید رفت توی صف و با آرامش کامل باهام بای بای کرد و رفت تو. اون لحظه که رفت دلم ریخت. من بیشتر از اون مضطرب بودم میخواستم بدونم کلاسش کجاست، کلاسش چه شکلیه، قفسه مخصوص داره که وسایلش رو بذاره یا نه و ...

روی خوش معلمها که تک تک با بچه ها خوش و بش میکردند و خوشامد میگفتن شروع خوبی برای روز بود. هر چه بود 5-6 ساعت گذشت و ساعت 3:30 رفتم دنبالش. بچه ها به ترتیب کلاس میومدن و معلمها بیرون بودند و هر پدر و مادری اسم بچه اش رو میگفت و معلم بچه را میاورد و تحویل میداد. اسم رایان رو که گفتم رفتند که بیارنش اما 10 دقیقه طول کشید. بعد معلمش اومد و پرسید که آیا برای سرویس ثبت نام کرده بودم؟ و منم گفتم آره. اما قرار بود که باهام تماس بگیرن. معلم دوید و گفت بیا سوار اسکول باسه!!! بدو بدو رفتیم و از باس پیاده اش کردیم. راننده اتوبوس گفت فردا صبح میام دنبالش. رایان هم خوشحال و خندان بود و گفت روزش خوب بوده و اسنکش رو هم دوست داشته.


 
احساس دوگانه
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۸ : توسط : سارا

فردا، سه شنبه 8 سپتامبر اولین روز مدرسه شازده کوچولومونه. چقدر این 4 سال و خرده ای زود گذشت... احساسات دوگانه ای دارم، حس اینکه بچه ام داره بزرگ میشه و ازم دورتر میشه غمگینم میکنه، اما در عین حال خوشحالم که داره فصل جدیدی از زندگیش شروع میشه. شخصیتش شکل میگیره و تو جامعه ریشه میدووونه. وقتی میبینم که تو مهدکودک دوست پیدا کرده و باهاشون قول و قرار گذاشته که پیک نیک بعدی شرکتمون بیان یا اینکه وقتی میگه قراره اسکیت برد لگوم رو به دوست روهن بدم، کیف میکنم از اینکه انقدر خوب تو این یکی دو ماه تابستون با بچه هایی که ازش بزرگتر بودن رابطه برقرار کرده و دوست شده.

امشب اما موقع خواب گریه کرد و گفت دوست نداره فردا بره مدرسه!!دل شکسته بهش گفتم میفهمم، همه این احساساتش طبیعیه و منم وقتی کلاس اولی بودم کلی گریه کردم و دوست نداشتم از مامانم جدا بشم. بعد که خاطرات من تموم شد، دوباره شروع کرد که من میخوام  بمونم پیش شما... بمیرم براش! واقعا احساس استیصال میکنم وقتی بچه ام استرس داره و من نمیتونم کاری کنم که حالش بهتر شه.... میدونم که مثل همه موقعهای دیگه راحتتر از اونچه که فکر میکنم با اوضاع وفق پیدا میکنه!

پیش به سوی مدرسه! (البته با قدمهای لرزان...)


 
September 6th
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦ : توسط : سارا

یکشنبه است و من سرکارم. ساعت تقریبا 2 ظهره و تا 4 اداره باید بمونم. تمام ایمیلها رو جواب دادم و کاری نمونده. این برای یکشنبه ها کمی غیر عادیه چون یکشنبه ها سرمون خیلی شلوغه.

این هفته لانگ ویکند داریم یعنی فردا هم تعطیله. از سه شنبه مدرسه ها اینجا شروع میشه و شازدک ما میره جونیر کیندرگاردن. کوله و کفش براش هفته پیش خریدم. اونقدری که من هیجان دارم خودش خیلی براش مهم نیست. شاید هم برای اینه که نمیدونه چه خبره و فکر میکنه طبق معمول(!) مهدکودکش داره عوض میشه و یه اسکول جدید میره! جالب اینکه دقیقا توی آخرین ساعات دیشب تصمیم گرفتم که مدرسه اش رو عوض کنم اونم برای این که دوست دارم بره مدرسه فرانسه زبان و تازه دیشب فهمیدم که اونجا تا کلاس اول فقط انگلیسی دارن! یه کمی استرس گرفتم که یهو برنامه هامون تغییر کرد ولی خوب اینم یه مرحله از زندگیه که به هر حال میگذره.

دیشب خواب میدیدم که دوشنبه شده و من هنوز برای رایان ظرف غذا نگرفتم و رایان برای مدرسه نمیتونه خوراکی ببره. آهان اینم یکی از مسائلی که خیلی نگرانم میکنه چون دیگه از الان به بعد باید براش غذا و اسنک بذارم و مثل مهدکودک خودشون غذا نمیدن! از شما چه پنهون که خیلی وقتها پیش میاد که شام نداریم و میریم بیرون. اما دیگه نمیشه که به بچه همش غذای بیرون خوروند. باید به برنامه اساسی بذارم برای شام و ناهارامون.

خونمون رو هم که قرار بود بخریم پس دادیم. یعنی دیدیم که خیلی هزینه باید برای تعمیراتش انجام بدیم و در کنار هزینه وقتش رو هم نداشتیم که بخواهیم بالا سر کار باشیم. تصمیم گرفتیم بریم جایی رو بگیریم که تر و تمیز باشه و لازم نباشه کار بزرگی توش انجام بدیم. فعلا که  دوباره برگشتیم به تور خونه دیدن و برآورد کردن لیستینگهای جدید. اینم سرگرمی ایه!!

از هفته پیش یکی از همکارام رفت و یکی دیگه از یه دپارتمان دیگه اومد پیشمون. حالا هر روز که میاد میپرسه میخوای موزیک بذارم؟ منم از سر رودرواسی میگم آره حتما. و این موزیکهای چرندش رو پلی میکنه. یه روز دیگه انقدر رو مخم بود هی اومدم بگم اینو رد کن بره آهنگ بعدی یا اینکه صداشو کم کن اما بازم دندون رو جیگر گذاشتم و گفتم ولش کن. راه حل روز بعدیم این بود که هدست آوردم و وقتی آهنگاش میره رو اعصاب به رادیو همراه یا رادیو جوان گوش میدم. 

شوهرخواهر جان هم هفته پیش برگشت ایران. اما امروز مرضی و احسان تو راهند که بیان پیشمون تا امروز و فردا که تعطیله با هم باشیم. خوشحالم که دارن میان و به بهنام هم سفارش دادم ماکارونی درست کنه برای ناهارشون. به به ناهار بهنام پز خیلی میچسبه. برای شام هم فکر کنم باقالی پلو درست کنم. سفارش دادم مرضی برامون از سوپر ایرانی گوشت بگیره. دیروز روی یه بلاگی دستور باقالی پلو گوشت دیدم و بدجور هوس کردم درست کنم. فقط یادم رفت بگم باقالی هم بگیره.چشم

تولد بابای بهنامه امروز. زنگ زدیم که تبریک بگیم متوجه شدیم چند روزه بی حاله و خونه بوده و تازه امروز بعد از چند روز رفته سرکار. ناراحت شدیم. دلم به شدت برای مامان و باباهامون تنگه. امیدوارم همیشه تنشون سلامت باشه. آدم وقتی دوره خیلی ناراحت و نگران میشه وقتی میشنوه عزیزی حالش خوش نیست.افسوس 


 
سوال فلسفی
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢ : توسط : سارا

دیشب موقع خواب

رایان: mommy you are not gonna live forever. Right?

من: بله.ناراحت

رایان: Do kids die if somebody shoots them?

من: بله.ناراحت

بعد رفت تو فکر و بهم گفت میدونستی من با چشم باز میخوابم؟ چون اگه چشمامو ببندم nervous میشم.

غصه ام گرفت بدجور. آخه من چی بگم بهت بچه. یاد خودم و استرس مردن و ترس از دست دادن عزیزانم افتادم. خیلیییییی زوده که داره به این چیزها فکر میکنه و ازم این سوالها رو میپرسه، اصلا آمادگیشو نداشتم و نمیدونستم چی بگم که هم واقعیت باشه هم اینکه از نگرانیهاش کم کنه. فقط بهش گفتم چشماتو ببند و بیا روزمون رو مرور کنیم و از همه اتفاقهای خوبی که برات افتاده خوشحال باشیم. این کارو کرد و وقتی دوباره ازش بخاطر اینکه دستمال توالت رو داوطلبانه عوض کرده بود تشکر کردم و گفتم که چقدر بهش افتخار میکنم، لبخند قشنگی اومد روی لباش و محکم دستشو انداخت دور گردنم. قلب


 
 
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢ : توسط : سارا

از هفته گذشته تا امروز 5 روزه که تعطیلم. اما تعطیلی که همش با درد و مریضی و بی حالی همراه بوده. روز 4 شنبه که روزکاریم بود رفتم سرکار اما انقدر حالم بد بود که بعد از نیم ساعت برگشتم خونه. سردرد بسیار شدید با حالت تهوع و تب و لرز. تا عصر صبر کردم و بعد رفتم دکتر و دکتر هم منو فرستاد بریم اورژانس. چشمتون روز بد نبینه که تا ساعت 11 شب ما رو معطل نگه داشتن و دست آخر هم 4 تا قرص مسکن و 1 ضد تهوع دادن که علائم برطرف شه و بعدش هم گفتن برو اگه تا 48 ساعت دیگه سردردت ادامه داشت برگرد.رایان کلافه شده بود، بهنام خسته بود و خودم هم داشتم میمردم. بازم خدا رو شکر کردم نگفتن بمون اینجا تا صبح.

سردردم دیگه به شدت اون روز نیست اما آن و آف هی میره و میاد. الانم که 8 صبحه بیدار شدم اما با حالت سردرد و سرماخوردگی. اول صبح یه تایلنول انداختم بالا و اومدم اینجا.

خبر خوب اینکه ما بالاخره خونه ای که میخواستیم رو آفر گذاشتیم و آفرمون هم مورد پذیرش قرار گرفت. حدود 1 ماه و خرده ای کارهای اداریش طول میکشه. نمیدونم چرا خیلی هیجان زده نیستیم. به هر حال این اولین خونه تو زندگیمونه که داریم میخریمش. شاید برای اینه که خونه باید کلی توش تغییرات انجام بدیم تا خوشگلش کنیم. الان دغدغه این روزای من مدرسه رایانه که نمیدونم برای سپتامبر کدوم یکی بذاریم بره. اینجا هم حکایت ایران منطقه بندیه و من بر اساس آدرس الانمون رایان رو مدرسه ای که نزدیکمونه ثبت نام کردم. اما اگه از اینجا بریم تقریبا یه ماه از سال گذشته و نمیخوام رایان رو جابجا کنم. از طرفی مدرسه ای که به اون یکی خونه میخوره و فرانسه زبانه، به ما خیلیییییییی دور میشه که بخوام هر روز ببرم و بیارمش. ساعت کاریم رو هم دارم تغییر میدم که مجبور نباشم رایان رو بعد از ساعت مدرسه، مهد بگذارم. بنابراین، فکر میکنم بهترین کار همین باشه که همین مدرسه نزدیک بره چون حتی وقتی از این محل بریم، باز هم اینجا به محل کارمون نزدیکه و هرروز میتونیم رایان رو بگذاریم و برش داریم.

برم که اگه وقت کنم قبل از اینکه بهنام و رایان بیدار میشن، ریشه سفید موهامو رنگ کنم. این مو رنگ زدن هم معضلیه واسه خودش. شیطونه میگه یهو بذارم کل موهام سفید شن و خلاص کنم خودموخمیازه

روزاتون آفتابی...


 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢ : توسط : سارا

روز سوم هفته هم تموم شد. این سری شیفتام 10 روز کاری پشت سرهم افتاده. البته خودم خواستم اینجوری بشه که بعدش 4 روز تعطیلی رو بزنم تو رگ.

امروز برای ناهارم فقط هندونه برده بودم. عصر که کارام تموم شد داشتم مجله ورق میزدم که یکهو عکس هیجان انگیز ماکارونی و پنیر رو دیدم که مقاله اش راجع به مسابقه آشپزی بود. یعنی تا دیدمش دلم خواست. بعد از کار رفتم سوسیس گرفتم و جاتون خالی ماکارونی با سوسیس و قارچ و پنیر خوردیم که البته با هنرمندی و مشارکت 3 تامون همراه بود و خیلی هم خوب شده بود. جاتون خالی.

الان هم ساعت 8:15 شبه و بهنام و رایان که هردو خسته بودن رفتند بخوابند.

همسر خواهر دیشب اومده کانادا و ما فعلا نمیرسیم بریم تورنتو. اون 4 روز تعطیلی رو هم برای این سر هم انداختم که بتونیم یه برنامه ای بریزیم و جایی بریم دسته جمعی.

پروژه خونه پیدا کردن هم که همچنان ادامه داره. تصمیم گرفتن خیلی مشکله. یکی از لحاظ مالی برامون سود داره، یکیش هست که خیلی بزرگ و خوش نقشه است و یکی دیگه که کوچیکتر اما نوتره! موندیم کدوم یکی رو بگیریم. تو این وسط امروز اینجنتمون خبر داد که یکی واسه اون خونه بزرگه ابراز علاقه کرده و ممکنه آفر بذاره روش. خلاصه که موندیم چه کنیم.

موبایلم هم خراب شده. شارژ نمیشه و خودبخود خاموش میشه. تو فکرم که آیفون بگیرم اما خوب پلن موبایلی که بخوام روش آیفون بگیرم گرون در میاد. حالا باید ببینم چی کار میکنم.

برم کم کم که منم خوابم گرفته. بعضی شبها با اینکه زود میرم میخوابم اما صبح هنوزم با کمال پررویی تا 7:30 - 8 قشنگ میخوابم. نمیدونم خوبه یا بد که انقدر خوش خواب هستم، ولی خواب خوب سرحالم میکنه.چشمک


 
حوصله گرم شدن
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠ : توسط : سارا

در حال بازی با رایانک.

مامی بیا بازی کنیم.

باشه ولی باید کوتاه باشه که حوصله ام سر نره.

بیا مامی یه مجیک انجام بدم. ( 3 تا کارت میده دست من و میگه ببر پشتت و اونور رو نگاه کن . بعد یواشکی یه دونه از توی دستم میکشه بیرون) و میگه تادااااااااا!

منم خودمو متعجب نشون میدم و میپرسم چجوری کارت غیب شد و اومد توی دست تو؟

خوشحال میگه: دیگه حوصله ات گرم شد، حالا میتونیم زیااااد بازی کنیم. نیشخندقلبماچ

 

----

اون روز یه عنکبوت کشتم. معترض به من میگه مامممممممممممی you killed mother nature!!! منم خنده ام گرفت و گفتم میخوام mother nature نداشته باشم. آخه عنکبوت تو خونه چی میگه!! اینم از مزایای زندگی کردن کنار آب!!

---

تور خونه دیدنمون همچنان ادامه داره. طفلی بچه ام خیلی خسته میشه مخصوصا روزهایی که بعد از کار بدو بدو 4-5 جا رو میبینیم. امیدوارم این مرحله هم زود طی بشه و بتونیم جایی رو که بهترینه انتخاب کنیم.

دو روز تعطیلی رو مرضی اومد پیشمون. صبح شنبه تا ظهر مشغول خونه دیدن بودیم. تا عصر در حال تجزیه تحلیل لیستینگ ها بودیم. شبش رفتیم داون تاون قدم زدیم. امروز هم بعد از یه چت مفصل با مامانینا رفتیم خرید و ماحصل این خرید یه کیف آجری برای خودم بود. رایان امروز بهم اصرار کرد که یه تاپ رنگی برای خودم بگیرم و منم با کمال میل خریدم. وقتی اومدیم خونه گفت میخوای بپوشیش؟ گفتم میذارم دوش که گرفتم بعد تنم میکنم. از حموم که در اومدم دیدم تاپ جدیدمو برام گذاشته و تی شرت جدیدی که امروز براش گرفته بودم رو هم پوشیده و میگه چی فکر میکنی راجع به لباست؟؟ کلی ازش تعریف کردم و گفتم سلیقه ات خیلی خوووووووبه. شب هم بهم سفارش کرد که با این لباس نمیخوابی چون این لباس مهمونیهنیشخندقلب

آه راستی امشب هم موهاشو زدم. هنوزم با هم کلنجار داریم سر مو کوتاه کردن. تا حالا زیر بار آرایشگاه رفتن نرفته چون میترسه از قیچی. این دفعه دیگه 3-4 ماهی از آخرین باری که موهاشو زده بودم میگذشت. به هوای کارتون نشوندمش توی بالکن و موهاشو تا جایی که میتونستم کوتاه کردم که دیرتر بلند شه. البته اینم بگم وقتی موهاش بلند میشه منگول منگولهاش موهاش ظاهر میشه و من خوشم میاد. اما خوب موهای کوتاه مرتبتره و وقتی موهاشو میزنه شبیه پسرهای بزرگ میشه. قربون قیافه ات مادرماچبغل


 
 
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥ : توسط : سارا

همچین این 3-4 روز تعطیلی با سرعت برق و باد گذشت که نفهمیدم کی اومد و کی تموم شد. کمپمون عالی بود. روز اول خوب گذشت و شب هم اولین تجربه خوابیدن تو چادر رو داشتیم که البته انگار همون اولهای شب صدای خرخر یه حیوونی اطراف چادر میاد که یکهو احسان بلند گفت بچه ها صدا رو داشتین؟ و منم که تازه داشت خوابم میبرد پریدم و از استرس هی گوشهامو تیز کرده بودم که ببینم صدایی میاد یا نه. بعدش هم که رایان طبق معمول که اجازه نمیده پتو روش بمونه هی لنگ و پاچه اش رو مینداخت بیرون کیسه خوابش و من تا صبح خوابم نبرد از بس که نگران حیوون و سرماخوردن رایان و گلاب به روتون نگه داشتن دستشوییم بودم!!

روز دوم هم خوب بود تا بعدازظهر که هوا قاراض میش شد و یکهو چنان بارون شدیدی اومد که ترجیح دادیم وسایل رو بزنیم زیر بغلمون و برگردیم خونه. البته خوشحال بودم که برگشتیم دیگه دلم خونه و حموم و تخت نرم میخواست. یکشنبه تورنتو پیش مرضی موندیم و دوشنبه صبح به سمت دیارمون شال و کلاه کردیم و برگشتیم خونه.

در کل تجربه خیلی خوبی بود. مطمئنا بازم اگه بشه دوست دارم بریم. دراز کشیدن توی طبیعت، چای هیزمی، پلوی دودی، ظرف شستن لب جاده منو یاد خونه مادربزرگم مینداخت.

این هفته شیفتم 12 تا هشته. اینکه مجبور نیستم صبحها زود برم خیلی خوبه. مخصوصا امروز که تا 8:30 با رایان خواب بودیم و سر صبر حاضر شدیم و قدم زنون رفتیم تا دیکر.

الانم ساعت تقریبا 11 شبه. بهنام سریال mistress رو گذاشته و حواسم هم اونجائه هم اینجا. برم دیگه. تا بعد.


 
← صفحه بعد