There is nothing more gratifying than being greeted by the most beautiful smile in the world, and an excited squeal of delight

I know everyone talks about how fast babies grow, but I have never been so aware of it as I am now! I literally still can't believe I'm not pregnant anymore - let alone have a baby who is practically crawling!
Holding my little king 9 months inside me and 9 months in my arms!! So far, so good. I've had to baby proof the whole house. he's started solid foods for a while but he's not crazy about it; he definitely prefers mama to all substances
He has also started enjoying holding up to things to stand up! Of course he can't be left alone whilst standing, but it's cute and exciting.
Look at him. he looks like a little boy. What happened to my little baby??

Well folks thats all for now! see ya
... دوستام چی فکر میکنن() link ۱٢:٤۱ ب.ظ - ۱۳٩٠/٧/۱٢ - سارا
وقتی رارا روی زمینه هیچ کنترلی، دمپایی یی، سیمی، موبایلی، خودکاری، کتابی و ...ی نباید دم دست و یا در ارتفاع قابل دسترس براش باشه. چون در غیر اینصورت با چتان سرعتی خودشو میرسونه و میذارتشون تو دهنش. یعنی اگه داره خیز برمیداره که بیاد مثلا دمپایی رو بگیره اگه دمپایی رو به نحوی غیب کنیم همچین گریه میکنه و جیغ میزنه که بیا و ببین. یک وقتایی هم قهر میکنه و سرش رو با صورت میذاره زمین و پاهاش و باس-ن-ش رو میبره تو هوا واای انقدر خوردنی میشه که نگو. با خودم فکر میکنم آخه فسقل تو قهر کردن رو از کجا یاد گرفتی آخه.
این روزا دیگه دستش رو میگیره و از همه چی بالا میره و می ایسته. اون چیز میتونه مامی خوابالو باشه که با چنگ زدن به موهام سعی میکنه تعادلش رو حفظ کنه. قربونش برم. صبحها اکثرا به مدل مذکور منو بیدار میکنه روم رو که میکنم سمتش، خودشو لوس میکنه و ولو میشه روم. وااای که چقدر عشقه این بچه.
... دوستام چی فکر میکنن() link ٦:۱٤ ب.ظ - ۱۳٩٠/٧/۱٠ - سارا
مامان تولدت مبارک. امروز حتی بهت زنگ هم نزدم. خیلی بی معرفتم! نمیدونم اگه یه روز رایان ازم دور بشه و تولدم بهم زنگ نزنه من از دستش ناراحت میشم آیا!؟ ولی امروز با اینکه خیلی دلم برات تنگه و دلم هوای آغوش گرمت رو داره اما نخواستم که بهت زنگ بزنم چون میدونستم با شنیدن صدام میفهمی که یه چیزی توی من سرجاش نیست و چه بسا که من زرزرو میزدم زیر گریه... مامانم من تازه قدر تو مهربون رو میفهمم. تازه حس میکنم محبتهای تورو و نگرانیهات رو برای من. تولدت مبارک عزیز. خدا سایه قشنگ تو و بابا رو هیچ وقت از سرم کم نکنه و امیدوارم همیشه سلامت و سرحال و شاد و شنگول باشی. بوس.
با عشق، سارای تو
... دوستام چی فکر میکنن() link ۸:۱۸ ب.ظ - ۱۳٩٠/٧/٩ - سارا
کی گفته که نگهداری از بچه برای مادرها وظیفه است و اگه یه روزی پدر بچه رو مراقبت کرده یعنی اینکه در حق همسرش لطف کرده؟؟؟؟ آقاجان نخواستم من این لطفت رو!
احمقم من که میخواستم بعدازظهر بیام باهات آشتی کنم تا هردومون از این مود مزخرف بیایم بیرون. میخوام بهت ثابت بشه که من میتونم بدون کمک تو از پس بچه داری بربیام. حسم بهم میگه انگار تو هم بدت نمیاد از اینکه مسئولیتی در این زمینه نداشته باشی وگرنه اگه خیلی دلسوز بودی و میخواستی کمک کنی تو اون زمانی که من داشتم بچه رو حموم میکردم میومدی استفراغش رو از زمین جمع میکردی.
یک وقتایی چقدر ازم دور میشی...

رایان در شاپینگ بگ

شیطونک

قربون نگاه قشنگت

خسته بعد از آب بازی


یه جنتلمن واقعی!

این هم یه عکس جدید از دندون موشیها!
... دوستام چی فکر میکنن() link ۳:٤٩ ب.ظ - ۱۳٩٠/٧/۸ - سارا
فسقلک هشت ماه و نیمشه و هفته پیش اولین دندونش هم ظاهر شد!! وای خیلی هیجان انگیز بود وقتی با انگشتم تیزی دندونش رو توی لثه اش لمس کردم. سرعت رشد دندونش تو شبها زیاده! آخه شب تا صبح که میخوابه وقتی پامیشه می بینم چقدر دندونش رشد کرده. هاهاهاها.
خبر دیگه اینکه این وروجک من تو این مدتی که ننوشتم نشستن و چهاردست و پا راه رفتن رو هم یاد گرفته و الان همش در تلاشه که دستش رو به اینور و اونور بگیره و بلند شه! قیافه اش خیلی بامزه است وقتی که بلند میشه و می ایسته بعد این پسرک بادل و جرات من هنوز واینستاده میخواد راه بره و دستش رو ول میکنه و میاد قدم برداره که تلپ میخوره زمین. خوشم میاد که از رو نمیره و بلافاصله زودی پامیشه و دوباره از اول تلاش میکنه!
یکی از خصوصیات بارز رایان که هرکی دیده اذعان داره اینه که این بچه به شدت خوش اخلاق و خوشرو و خندونه و خیلی زود با همه دوست میشه. چند روز پیش رفته بودیم خرید و من رفتم که گل انتخاب کنم و کالسکه اش رو دم در دکه گذاشتم. یه نظافتچی اونجا بود که با دیدن رایان میخ شده بود و همینجوری ایستاده بود و رایان رو نگاه میکرد بدون هیچ حسی یا حرفی یا حرکتی که برای رایان انجام بده. وقتی رایان رو نگاه کردم دیدم اونم متوجه این دختره شده و گردنش رو به علامت عشوه کج کرده و میخنده و زیرچشمی منتظره که اون هم قربون صدقه اش بره. وای یعنی غش کرده بودم از خنده! بهش گفتم مامی جون قربونت برم که نمیدونی باید واسه کی عشوه بیای.
اخیرا دوستان جدیدی پیدا کردم که با دوره ها و برنامه هایی که دارن حسابی روزامو پر میکنند. خیلی حس خوبیه که آدم متعلق به گروهی باشه و احساس کنه که عضوی از یه اجتماعی هستش. اینجوری هم سرم گرم شده هم اینکه در نبود ترانه و بچه ها کمتر حوصلمون سر میره. آخ نگفتم؟ ترانه هم 3 هفته است که رفته ایران و ما دیگه روزشماری میکنیم تا اینا برگردن.
امروز هم که تولد بابام بود. از فیس بوک و پستی که یکی از دوستان گذاشته بود متوجه شدم که 4 مهره و بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم. یک وقتایی هست که آدم تا وقتی صدای کسی رو نشنوه یا نبیندش متوجه نمیشه که چقدر دلش برای اون تنگ شده بود. امروزم همین بود. با بابا که حرف زدم تازه یادم افتاد که چقدر دلم براش تنگ شده و دوست داشتم پیشش بودم.
حرف واسه گفتن زیاد دارم، اما واقعیت اینه که دیگه اینجا اون حس صمیمیت و پرایوسی رو بهم نمیده و همش سانسور میکنم خودمو. فکر کنم واسه همینه که انگیزه ام برای نوشتن انقدر کم شده. ببخشید منو اگه دیر دیر میام. نگرانم نشید. دوستتون دارم و آرزو میکنم روزای قشنگی در انتظارتون باشه. بووس

ساعت 5 عصره و همه خوابند اینجا. این روزا من هرچی تلاش میکنم که نخوابم نمیشه! دست خودم نیست وقتی میام فیفیلی رو بخوابونم خودم هم دراز میکشم و سه سوته خوابم میبره!! امروز هم داشت این اتفاق میفتاد که با زنگ تلفن از خواب پریدم و بعدش هم دیگه تصمیم گرفتم بیدار بمونم که شب زودتر خوابم ببره. تایم خوابمون با اومدن مامانینا تقریبا تنظیم شده و شبها 1 و 2 میخوابیم و صبح هم 9 و 10 دیگه بیداریم. خواهرک من فردا شب میاد پیشمون و من حسابی ذوق زده ام. یک جورایی اصلا باورم نمیشه. مامان هی میگه میریم فرودگاه استقبالش اما من خودخواهم و میگم نه خودم تنهایی میرم. دلم میخواد اون لحظه اولی که میاد فقط و فقط خودمون دو تا باشیم. حالا باید ببینم مامان برنده میشه یا من! حالا شایدم به یه بهونه ای تونستم مامان رو بپیچونم و راضی کنمش که خونه منتظر بمونه. خلاصه که حس و حال الانهای من خیلی خوبه.
رابطه بابا و رایان به شدت عشقولانه است و من حسابی ذوق میکنم وقتی قربون صدقه هاش رو میبینم. سر نوه های قبلی بابا سرکار میرفت ولی حالا از صبح که پامیشه میاد رایان رو میبره و حسابی باهم سرشون گرمه. انقدر هم بابا بالا پایین میندازتش که نگو. رایان هم که عاشق این کارا, حسابی عشق میکنه. میترسم وقتی مامانینا میرن بچه ام احساس تنهایی بکنه.
برم که رایان از خواب پرید.
... دوستام چی فکر میکنن() link ۱:٤٦ ب.ظ - ۱۳٩٠/٤/۳٠ - سارا
ساعت الان به وقت کوالالامپور 2:20 صبحه و من بعد از پشت سرگذاشتن یه روز پرکار اومدم توی تخت و خوابم نمیبره. رایان و بهنام خوابیدند و شنیدن نفسهای عمیقشون آرامش خوبی بهم میده. گفتم روز پرکار... جریان از این قراره که مامان و بابام الان تو راهند و تا چند ساعت دیگه میرسند اینجا. وااای که چقدر حس خوبیه وقتی شور و شوق دیدن عزیزترینهات رو داری. برای ناهار فردا مرغ درست کردم که زرشک پلو بگذارم. میخواستم شیرین پلو درست کنم چون بابا عاشق غذاهای شیرینه اما دیدم که بهنام و ایضا خودم که به هیچ وجه اهل شیرین پلو نیستیم و اونجوری باید یه چیز دیگه هم بگذارم که کارم دوبل میشد. این از این. من همیشه با اینکه سعی میکنم برای اومدن مهمونها از 1 هفته قبل دست به کار بشم اما باز هم روز آخر همیشه بدوبدو باید کارهامو تموم کنم دقیقا مثل لحظه سال تحویل!! دست ترانه مهربون و بهی گلم هم درد نکنه که امروز کلی بهم کمک کردند.
فردا بابا برای اولین بار نوه ته تغاریشو میبینه. فکر کنم خیلی هیجان انگیز باشه. خوب دیگه من برم که آقای همسر هی میگه بخواب تا فردا بتونی راحت بیدار شی. منم که الان خوشحالم و حرف گوش کن، میرم که سعی کنم بخوابم. شب به خیر.
... دوستام چی فکر میکنن() link ۱٠:٥۱ ب.ظ - ۱۳٩٠/٤/٢٠ - سارا
از روزی که این لاکهای سرخابی جیغ رو زدم احساس نو شدن دارم! انگار نه انگار که صاحب این دستها یک مادر در آستانه 30 سالگیه که فول تایم مشغول خانه داری و ک×و×ن بچه شستنه! این رنگ لاک، دختربچه 17-18 ساله پرشر و شوری رو در من زنده کرده که میخواد موهاش هرچه سریعتر بلند شه تا جینگیل مستونشون کنه و تا میتونه هوش و حواس از خلق الله ببره. البته اینم بگم که این دخترک به هوش بری از یکی از این خلایق هم قانعه!
و اون فرد کسی نیست جز آق بهی خودمون

